#دلهره_پارت_232

مهتا بشقابش و نزدیک ِ سهراب برد ...همینکه چنگالشو توی بشقاب سهراب برد تا پاستا برداره ، نگاه ِ خیره ی سهراب ، مهتا رو مثل برق گرفته ها خشک کرد!!
ترسِ نگاه سهراب ، منم بی حرکت کرد.
مهتا چنگالشو توی دهنش برد و نگاهشو به جای سهراب به ظرف غذاش دوخت
_خوشمزه است که...
نفسم بالا نمی اومد و نمیفهمیدم چطور مهتا میتونه زیر این نگاه ِ سنگین و عصبانی ِ سهراب ، آروم برخورد کنه.
_مناسبته این دعوت چی بود؟
عطا که سرش به غذا خوردنش گرم بود ، با دستمال لبشو پاک کرد و گفت
_یه کار اشتباهی کرده بودم که باید از دل ساغر درمیاوردم! دوست ندارم توی این زندگی که روزهاش به یه چشم بهم زدن میگذره ، با لجبازی و بی فکری ، لحظه های خوش و از جفتمون بگیرم!
لبخند عطا به صورتم ، نگاه ِ خیره ی سهراب و برداشت.
نفسم و توی صورت عطا فوت کردم و بعدم ب*و*سه ای براش فرستادم
نفسم و توی صورت عطا فوت کردم و بعدم ب*و*سه ای براش فرستادم
_خودم میدونم تقصیر من بود ، اینجوری شرمندگی منو بیشتر میکنی ها
مهتا از زیر میز ، با پای بلندش به پام زد و آخم رفت هوا...
_واقعا که کاش قبل هرکاری و هر تصمیمی یکم عاقلانه فکر کنیم.
پامو میمالیدم که ببخشیدی رو به مهتا و بعد عطا گفتم.
_عطا دستت درد نکنه ، خوش گذشت ، من دیگه برم!
با بلند شدن ِ سهراب ، مهتا سرشو پایین انداخت و عطا همزمان بلند شد
_بمون ، زوده ...
سهراب کتش و برداشت و در حالی که تنش میکرد فقط سر تکون داد و بعدم ، رو به هممون یه خداحافظ ِ آرومی گفت و رفت!
_بدبخت ترور شد!
خم شدم و بشقاب سهراب و برای خودم و مهتا جلو کشیدم
_حقش نبودا ، داداشم گ*ن*ا*ه داشت.
مهتا ساکت بود ولی عطا گفت
_جدیدا یه خصلت بهم اضافه شده که ازش میترسیم ، بدجنس شدم! پس پشت رفیقم و خالی میکنم و میگم ، حقش بود!!
******************************
هرچقدر به مهتا اصرار کردم تا بیاد شب و خونه امون بمونه قبول نکرد و گفت شب و خونه ی یکی از دوستاش میره ،
شال طوسیم و تا کردم و توی کشوی لباس هام گذاشتم.داشتم به حرف های مهتا فکر میکردم ، به این که گفت ، اینقدر ناز و ادا بیا تا عطا پول همین اضافه کاری هاشم خرج ِ بیخودی برای تو کنه ، یه جورایی حق داشت مهتا ، مثلا همین دسته گلی که عطا خریده بود برام ، کم کم دویست تومن پولشو داده بود و امشبم که کم به خرج نیفتاده بود.

@romangram_com