#دلهره_پارت_230

_نقشه بود
با ناراحتی به روی عطا لبخند زدم و قبل اینکه به میزمون برسند ، به مهتا گفتم
_من گه بخورم.
خستگی توی صورت ِ عطا موج میزد ، ولی با لبخند و خوش برخوردیش سعی کرد مخفیش کنه
_سلام به خانوم ها محترم.
با خوشحالی دستشو گرفتم و کوتاه بغلم کرد ، مهتا همون لحظه که تو بغل ِ عطا رفتم یه چشمکی بهم زد و لبخندشو پنهون کرد
_خسته نباشید عطا خان...ببخشید که مزاحمتون شدم
_اختیار دارید شما مراحمید ، لطف کردین که دعوت مارو قبول کردین ، بفرمایید خواهش میکنم
عطا لبخند زد و به دست اشاره کرد تا مهتا روی صندلی بشینه ، اصول برخورد و احترام و باید سهراب از شوهر ِ من یادم میگرفت که با وجود خستگی ، بلد بود چه کلمات و الفاظی به کار ببره تا دل ِ خانومشو آب کنه ، نه مثل سهراب که عین برج زهرمار کنار عطا ایستاد و یه سلام ِ خشک و خالی کرد.
هر چهارتامون دور میز نشستیم و عطا صندلیشو نزدیک بهم آورد و دم گوشم گفت
_به مهمونمون اخم نکن!
لبخند زورکی به جو سنگین ِ بینمون زدم و دم گوش عطا گفتم
_برای چی آوردیش؟
خندید و در حالی که شالگردنشو از دور گردنش باز میکرد گفت
_خودش دلش میخواست
ابرویی بالا انداختم و به نیم رخ ِ عطا نگاه کردم که با خستگی و لبخند ِ کمش چقدر مظلوم میشد.
_بهتره سفارش هارو بدیم که من و سهراب امروز خیلی کار کردیم .
من و مهتا یه منو برداشتیم ، یه سرش دست ِ مهتا بود و سر دیگه اش دست ِ من ، با خنده سر به سر هم میذاشتیم و منو رو سمت ِ خودمون میکشیدم که سهراب کتش و درآورد و جدی گفت
_زشته ، صدای خنده هاتون بلنده
حرصم و با فشار دادن دندون هام کنترل کردم.
_خانوما راحت باشید ، موجه تر از ما این کافه به خودش ندیده!
با خنده ی عطا ، دستمو دور گردنش انداختم ، اگر سهراب نبود و بقیه موارد سرجاشون بودند ، حتما یه گاز محکم از گونه اش میگرفتم
_شما چه خوبی آقا
سرشو پایین انداخته بود و مِنو رو واررسی میکرد که خندید
_لطف داری
حرف های پر ارادتمون و سهراب و مهتا هم میشنیدن ، خنده های مهتا ، باعث شد سرمو از توی مِنو بیرون بیارم و قشنگ خندیدنش و صدای مهربونش گوش کنم
_واقعا ساغر چطور دلت میاد ، عطا خان و اذیت کنی؟!

@romangram_com