#دلهره_پارت_216

_الان گشنمه ، اگر غذات آماده نیست یه دوش بگیرم.
سرشو پایین انداخت و با ناخن بلندش ، پرتقالی که روی لبه ی لیوان گذاشته بود و برداشت و جلوی دهنش گرفت
_آمادست ولی میتونی یه دوشم بگیریم
دکمه های پیرهنم و باز میکردم که از گوشه ی چشم نگاهش کردم ، با پیرهن ِ کوتاه ِ سورمه ای که یقه بلندی داشت و بافت بود ، فکر کردم شاید سرماخورده باشه.
_سرماخوردی؟
اصلا حواسش بهم نبود ، پیرهنم و درآوردم و کمربندم و باز کردم.
_عطا ، میگم یه حرف با عارف میزنی؟ دوباره با یلدا دعواش شده ، سر اینکه یلدا نمیتونه بره دستشویی و یه وقتایی زیرشو خیس میکنه ، به عارف گفته بذار برم خونه ی مادرم ، عارفم قبول نکرده ،
_به عارف گفتم ، وقتی گوش نمیده ، نمیده دیگه! توام دخالت نکن
از کنارش رد شدم و داخل حموم رفتم ، دنبال حوله ام میگشتم که سرشو داخل آورد
_عطا با من قهری؟
کف دستمو روی سرش گذاشتم و فشار آوردم
_برو ساغر ، خیلی خسته ام
سرشو بیرون برد ولی پشت در نشست .
_عطا خب تو اینجوری میکنی ، من دلم میخواد بمیرم
شیر آب و باز کردم و شلوارم و درآوردم ، وقتی بی هوا درو باز کردم جیغ کوتاهی کشید و نزدیک بود بیفته داخل حموم که سریع عقب رفت و شلوارم و پشت در انداختم.
دوباره که در و بستم و با ولرم شدن ِ آب سرم و زیر شیر بردم
_عطا ، از چشمت افتادم؟
سرم و بالا گرفتم و صدای خنده ام با شرشر آب ساکت شد.
_خب چه اشکالی داره ما بچه دار بشیم ، میدونی چقدر برکت توی خونه میاد؟
انگشت های اشاره ام و توی گوش هام بردم و فشار دادم ، حرف های تکراری دیگه توی مغزم جا نمیشد.
_میدونی برات فسنجون پختم؟ یه ترشی ِ ملسی داره که باید مزه کنی ، از من خوشمزه تر
خودش غش غش خندید و من لبم رو گاز گرفتم.
_به خدا دوست دارم قربونت برم.
لحن صداش از اون خنده های سرخوش ، دوباره ناراحت شد و غم زده.
صابون و کف دستم ریختم و به موهام چنگ زدم
_امروز جواب پیاممو ندادی ، سر نمازم گریه کردم ، ولی نفرین نکردما ، خب میدونم تو سرت شلوغ بود ، کار داشتی ، دیگه زمان این بچه بازی ها گذشته...
لیف صابون و به تنم کشیدم و آروم به در زد

@romangram_com