#دلهره_پارت_212
با خنده ای که روی لبم بود ، پلک هام و بستم .شاید این تنبیه برای هردو ما لازم بود!
*********************
صبح زودتر از ساغر بیدار شدم ، بعد از دوش مختصری که هول هولی گرفتم صبحونه رو آماده کردم و مشغول شدم ، خواب و بیدار بود که از اتاق بیرون اومد ، دستی توی هوا تکون داد و موهای پریشون ِ روی شونه اش و کنار زد
_صبح حضرت عالی بخیر ،
صندلی و براش عقب کشیدم
_بشین عزیزم ، صبحونه رو باهم بخوریم
سعی کردم اول صبح با لحنی خوب و بدون دعوا سر صحبت رو باز کنم ، ولی ...
لقمه ی نون و پنیرشو گرفت و رفت روی کاناپه نشست
_ساغر؟؟
پشت بهم نشسته بود
_نمیام
پوفی کشیدم و لیوان چاییشو شیرین کردم و براش بردم
خم شدم تا لیوان و روی میز بذارم که نگاهش کردم و رو برگردوند ازم...پلک هاش پوف کرده بود
_این قهر و دوا نمیخواد تموم بشه؟
پا روی پا انداخت و تور لباس خوابش و روی پاهاش انداخت
_خودت گفتی دارم حوصله ات و سر میبرم ، پس بهتره خیلی باهم حرف نزنیم ،
دستی به پیشونیم کشیدم و برگشت پشت میز ، چند قلپ از چایی خوردم
بهتر بودکه این بحث و دعوا رو خاتمه میدادم ، من عاشق شیرینی ِ ساغر شده بودم ، نه تلخیش!
_چند وقتی هست که نظرم برگشته ساغر ، فقط این مدت چون همش داری پیش ِ مامان مونس و یلدا خانوم میری ، نمیخوام بیشتر اذیت بشی ، ایشالا اوضاع اون خونه که مرتب شد ماهم ...
آرنج دسنشو روی پشتی مبل گذاشت و به سمتم چرخید...
_جدی میگی عطا؟
با اینکه از صمیم ِ قلب راضی نبودم ، ولی...ترجیح میدادم این جنگ و دعوای مسخره ای که بینمون به راه افتاده هرچه زودتر تموم بشه ، من عاشق بچه بودم ، تمام مخالفتم به خاطر وضعیت ِ مالی و نداشتن خونه بود که با اوضاع پیش اومده توی شرکت ، حالا حالاها آرزوی خونه خریدن و باید از سرم بیرون میکردم.
از روی کاناپه بلند شد و در حالی که دست هاشو جلوی پاهاش قفل کرده بود آروم آروم و با خنده سمتم اومد
_عطا ، داری شوخی میکنی؟
با نارضایتی سری تکوندادم
_نه متاسفانه!! مجبورم کردی که موافقت کنم،دلم نمیخواد دو سالی که توی ذهنم برنامه ریخته بودم و با تلخی و جنگ و دعوا بگذرونم.قطعا بیشتر سختی ها روی دوش خودت میفته ، کمک کردنت به یلدا خانوم و مامان مونس ، ثابت کرد که از پس ِ سختی ها برمیای ، نمیدونم تصمیمی که گرفتم درسته یا غلط ولی همینکه تو خوشحال بشی ، بهم حس خوب میده.
صندلیم و یکم عقب دادم تا بلند بشم و برم اما سریع روی پاهام نشست و دستشو دور گردنم انداخت
@romangram_com