#دلهره_پارت_206
_بچه خر میکنی؟
زدم زیر خنده و سرمو عقب کشیدم ، با قلدری که نگاهم میکرد کنترل خنده هامو از دست میدادم
_ساغر عزیزم
انگشت اشاره اش و روی لبم چسبوند
_اینجوری منو صدا نکن
دستشو ب*و*سیدم و انگشتشو برداشت
_یه چیت میشه ها ، من تا شام نخورم پامو توی اون اتاق نمیذارم.
با خنده شقیقه ام و خاروندم و شونه ای بالا انداختم
_چرا اتاق...همینجا!
مثل فنر از روی مبل پایین اومد و به همین خیال باشی نثارم کرد.
برای اینکه دستم بهش نرسه ، روی مبل تکی نشست و موهاشو یه طرف جمع کرد
همینطور که با پایین موهاش بازی میکرد گفت
_آخه اگه بگم آره ، تو روت زیاد میشه ، همش من میشم بله قربانگوی تو! خب زورم میاد
صداقت ِ توی کلامش ، دل منو میبرد...ولی هرکاری که کردم نتونستم جلوی خنده هام و بگیرم
با دلخوری و ناراحتی به خنده هام نگاه میکرد ، بلند شدم و سمتش رفتم ، پیشونیش و ب*و*سیدم
_اگه اصرار تو به بچه آوردن نبود ، منم به فکر خونه خریدن نمی افتادم ، به هرحال که باید جا پامون سفت باشه تا یکی دیگه رو بیاریم توی این دنیا...خودت باعث شدی من به فکر خونه بیفتم ، پس فعلا تو از من جلوتری...
کم کم خنده ی روی لبش پهن تر شد
_راست میگی...من باعث شدم ، اصلا این خونه رم دوست ندارم ، پذیراییش یکم کوچیه...
روی همون مبل بلند شد و ایستاد ، قدش یکم ازم بالاتر زد.
_عطا میگما ، اونجایی که دیدی ، همین محله؟
با لبخند پلک هام و باز و بسته کردم و سر تکون دادم
کف دست هاشو روی شونه هام گذاشت
_همین متراژه؟
چشمکی زدم
_یه کوچولو بزرگتر
گوشه ی لبش و توی دهنش برد و همینطور که داشت فکر میکرد ، چشم هاشو ریز کرد
_دو خوابه است؟
@romangram_com