#دلهره_پارت_198
_بحث اسلام نیست عزیزم ، شما امر میکنی ، حق رای هم داری ، من زمان آمادگی خودم و گفتم
_نه دیگه عزیزم...چه کتاب خدا چه قانون اینجا همه به نفع شماست ، تو بخوای من باید بگم چشم ، تو نخوای منم باید دهنم و گل بگیرم ...تا بوده همین بوده
_دست از کار میکشه و به سمتم میاد
_اینطور نیست ساغر ،
_اومدیم و من دو سال دیگه آمادگی نداشتم اونوقت چی؟ میری دادگاه یه درخواست طلاق میدی چرا؟ چون زنت نمیتونه بچه بیاره ، قاضی دادگاهم نیم ساعت بغـ ـلت میکنه و بهت دلگرمی میده که تو مردی ، خود خدا پشتته چه برسه به من ، بدو برو طلاقش بده یا برو سرش هوو بیار که واست بچه پس بندازه ...برو عمو جون ...بدو تا خشک نشده!!
حس میکنم عصبانیش کردم ، پلک هاشو روی هم فشار میده و به سمت میز میره ، ساکته اما میدونم تو سرش پر حرفه ، نمیخواد دهن به دهنم بذاره وگرنه خوب بلده جوابمو بده.
_تو هنوز وقت داری برای خودت باشی...تفریح کنی استراحت کنی...با بچه اسیر میشی...تو هنوزم خودت بچه ای!!
آخ که همین حرف میشه یه سیخونکی که فرو میکنه توی تنم
_من بچه ام؟؟ من؟؟ پس چرا اومدی سراغم؟ میبردی من و مهد کودک نه توی اتاق خوابت!!
با حرص از روی کابینت پایین اومدم ، در اتاق و پشت سرم محکم بستم و برای تسلط به اعصابم چند بار نفس عمیق کشیدم..
این مرد میخواد منو بکشه...
میخواد منو زنده به گور کنه...
خدا به دادم برس...!!
عطا"
تقه ای به در زدم و اسمشو صدا زدم.
_خانوم ، پاشو شام
جوابی نداد و آروم دستگیره در و پایین کشیدم...وقتی داخل اتاق شدم تکونی خورد و لحاف و روی سرش کشید
_با من قهری ، با شکمت که قهر نیستی
جوابی بهم نداد و لبه ی تخت نشستم...دستم و از زیر لحاف رسوندم به بازوی خنکش...
_بگو سردمه میخوام برم زیر لحاف ، چرا بهونه تراشی میکنی؟
دستشو عقب کشید و دست دیگه ام و زیر لحاف بردم
_عطا حوصله ندارم
خم شدم سمتش و از روی لحاف سرشو ب*و*سیدم
_اشکال نداره عزیزم ، عوضش تا دلت بخواد من دارم
غز زد و تکون تکون خورد تا تکیه ام و از پهلو و شونه هاش بردارم.
_میخوام بخوابم عطا ، برو شامتو بخور
بلند شدم و کنار لحاف و گرفتم ، با اینکه تلاش میکرد تا از روش کنار نره ولی زورم چربید و با کنار رفتن لحاف ، خودم و کنارش جا دادم.
@romangram_com