#دلهره_پارت_181

دستم و دراز کرده بودم تا تلفن از عطا بگیرم که زنگ در خورد.با خوشحالی بلند شدم و جواب دادم...مهتا بود.
_مهمون دیگه ای هم داشتی؟
به سامان چشمکی زدم و گفتم
_مهمون اختصاصی داریم.
سامان کنجکاوانه به در نگاه میکرد ...درست پشت سر سهراب بودم که به حرکت سامان و اون گردن درازی مسخرش خندیدم.
_سلام...ببخشید دیر شد
با مهتا روبـ ـوسی کردم و خوشامد گفتم.بلافاصله عطا جلو اومد و احوالپرسی کرد.
_ببین کیو دعوت کرده...
دست سامان رو شونه سهراب بود و نگاه خندونش به مهتا...سامان چشم حاج بابارو دور دیده بود ، به مهتا دست داد و گفت
_چطوری دختر عمه. میبینم که از ما کندی رو اومدی!
مهتا مظلومانه خندید و با نرگس روبـ ـوسی کرد.عطا تعارف زد تا مهتا روی مبل بشینه.حالا دیگه جلوی سهراب بودیم.زحمت بلند شدن هم به خودش نداد فقط خشک و خالی و کاملا به زور سلام کرد.
مهتا هم مثل خودش جواب داد و نشست.
نرگس بیچاره با تعجب به مهتا نگاه میکرد.شاید داشت تو سرش جاریشو برانداز میکرد .
سامان خیلی گرم با مهتا برخورد میکرد...درباره ی همه چی ازش پرسید.کارش ، زندگیش، حتی حقوقش...سر به سرش میذاشت و راز شادابی صورتش و ازش میپرسید.
البته حسم بهم میگفت سامان داره از افعال معکوس استفاده میکنه ، صورت مهتا به شادابی روزهایی که با سامان بود ، نبود.
برعکس سهراب مهتا حسابی به خودش رسیده بود..یه مانتوی کاملا مجلسی و سنگین.
برای عوض کردن لباسش باهم به اتاق رفتیم.باید از زیر زبونش میکشیدم بیرون که دیروز سهراب بهش زنگ زده یا نه.
_چه خبرا؟
آستین بلوزش و بالا میداد که گفت
_چرا نگفتی همه هستن؟
_میگفتم نمی اومدی.
شالش و با وسواس جلو میکشه تا همه ی موهاشو بپوشونه.میدونم مراعاته عطا رو میکنه وگرنه خیلی براش اهمیت نداره.مخصوصا وقتی که با سامان راحته و با سهراب محرم بوده.
_حالا سهراب حالتو جا میاره که منو دعوت کردی.
با بی خیالی خندیدم
_غلط کرده.مهمون من نیستی که مهمون عطایی...من تو این خونه جز سرآشپز هیچ حقی ندارم!
از توی آینه درست مثل سهراب نگاهم میکنه
_آره جون خودت.من تو رو میشناسم.

@romangram_com