#دلهره_پارت_176
هنوز جمله امو کامل نکرده بودم که گفت
_خواهرم مایه ی سرشکستگی ِ منه. باعث مباهاتتم بود اگه ساغر شبیه من میشد.
_خداروشکر که ساغر جان به برادرش نرفته ،
بهم توپید و گفت
_برو جمع کن خودت و ...پیش مهتا بود؟
پا روی پا انداختم و به مبل تکیه دادم ، بهترین فرصت برای اذیت کردن سهراب بود
_آره...ولی نمیدونم چرا اینقدر بهم ریخته بود وقتی برگشت خونه.
کنجکاوانه پرسید
_برای چی؟ میپرسیدی ازش!
خیلی جدی گفتم
_پرسیدم ، خلی دقیق نگفت ولی متوجه شدم برای مهتا خانوم مشکلی پیش اومده ، خیلی بهم ریخته و ناراحته ،
_آخه چه مشکلی پیش اومده؟ مثل آدم ازش میپرسیدی
_تو که خواهره خودت و بهتر میشناسی.وقتی بغض داشته باشه یه کلام هم نمیتونه حرف بزنه.
_یعنی اینقدر ناراحته؟
تا خواستم پیاز داغ این نگرانی و بنا به مصلحت بیشتر کنم صدای آواز خوندن ساغر از حموم به گوشم رسید.بلند بلند شروع کرده بود به شعر خوندن و وسط هاش جیغم میکشید.نفهمیدم چجوری خودم و به سرفه انداختم و به اتاق پناه بردم.
_چی شدی؟
هم خنده ام گرفته بود هم از شدت سرفه های الکی گلوم میسوخت.
ساغر بی خیال ِ آواز خوندن نمیشد ، اینقدر بلند و جیغ داشت میخوند که برای یه لحظه نگران همسایه ها شدم.
_الو عطا؟!
سرم و از پنجره ی اتاق بیرون بردم و با عجله گفتم
_سهراب فکر کنم لازمه خودت به مهتا خانوم زنگ بزنی.با این حال و روزی که ساغر داره منم دارم کم کم نگران میشم.فعلا خدافظ
گوشی و قطع کردم و بعد از چند دقیقه خندیدن به صدای زیبای ساغر خودم و بابت دروغی که گفتم شماتت کردم.درست همین دیروز بود که ساغر از ظهر دم گوشم خوند که باهم نقشه ای بکشیم و مجبور کنیم این دوتا رو تا باهم صحبت کنند.
خودش هم همین پیشنهاد و کرده بود و که به سهراب بگم مهتا خانوم دچار مشکل و ناراحتی شده.
پوفی کشیدم و از اتاق خارج شدم.صدای شیر آب قطع شده بود و ساغر هول پیچ بیرون حموم ایستاده بود.
_اون نقشه ای که دیروز کشیده بودی اجرا شد!
پایین موهاشو با حوله خشک میکرد که گفت
_کدوم؟ من خیلی نقشه تو سرم دارم
@romangram_com