#دلهره_پارت_165
عطا جای من بلند شد سبد نون و پنیر و آورد ولی قبلش نمک و جلوی سهراب گذاشت و گفت
_تو که غذارو مزه ام نمیکنی و نمک میریزی...اینم مثل غذاهای شرکت!
از جواب عطا خوشم اومد ولی ضدحالی که سهراب زد بیشتر روم تاثیر گذاشت.
بعد از خوردن شام ، ظرف هارو با مهتا جمع کردیم.
چون خونه ای که زندگی میکرد از ما دور بود، به همین خاطر زودتر بلند شد
_آقا عطا دستتون درد نکنه، پدیرایی فوق العاده بود، همیشه سفرتون پهن باشه
ادبیات مهتا از اون دسته ادبیات هایی بود که گاهی باید کلمات و اصطلاحات خاصی رو ازش بیرون میکشیدم و با خودم تمرین میکردم تا وقت های مناسب ازش استفاده کنم.
عطا بابت هدیه ای که بهش اطلاع داده بودم مهتا آورده، ازش تشکر کرد
همون موقع سهراب کتش و برداشت و گفت
_منم دیگه برم..فردا صبح زود و دوباره کار...
خم شد و گونه ام و ب*و*سید
_غذاتم بدک نبود ولی دستپخت عطا یه چیز دیگه است
با لب و لوچه ی آویزون نگاهش کردم و با خنده به شونه ی عطا زد
_فعلا
مهمون هارو بدرقه کردم و تا عطا در خونه رو بست ، دوییدم توی آشپزخونه و به کمک صندلی روی کابینت رفتم تا ببینم سهراب و مهتا جلوی در حرفی با هم میزنن یا نه...
برادر احمق و مغرور من...
یه جوری سمت ماشینش رفت و پاشو روی پدال گاز فشار داد که صدای کشیده شدن لاستیکش همزمان شد با فحشی که از من گرفت و نگاه پر حرص مهتا!
_رفتن؟
با ناراحتی پنجره رو بستم و اوهومی گفت
عطا بغلم کرد تا از روی کابینت پایین بیام.
_آره...
پاهام به کف زمین رسید و تازه فرصت کردم حال آقامو بپرسم
جایی نزدیک لبش و ب*و*سیدم
_کار امروز خوب بود؟
پیشونیش و پیشونیم چسبوند و با لبخند گفت
_اره خداروشکر...تو از کی مهمون داشتی
_نزدیک ظهر زنگ زد عصرم اومد.کاش سهراب و نمیاوردی
@romangram_com