#دلهره_پارت_153
صورتم و بـ ـوسید و گفت
_دستمال آرایشتو برات بیارم؟
دستور دادم
_آره بیار...
جلوی در اتاق که رسید با بدجنسـ ـی تمام صداش زدم...
_عطا...
لوندی لحن صدام به خنده اش انداخت...
_جونم؟
دست به کمـ ـر جلوش ایستادم و گفتم
_لباسی و که دوست داری امشب واست بپوشم و بذار پشت در حموم...
سرخ شدنش منو به خنده انداخت...حقش بود..تا اون باشه وقتی که من عصبانیم شوخیش نگیره و وقتایی که من شوخی میکنم سرخ و سفید نشه
در حموم و که باز کردم با دیدن گل کاری های نرگس و یلدا آهم در اومد...
_عطا بیا..
جعبه دستمال آرایشم دستش بود که اومد و کنارم ایستاد..به داخل حموم که اشاره کردم لبخند زد اما من نالیدم
_خب من الان برم دوش بگیرم که این داغون میشن.
با خنده دستشو روی شونه ام انداخت و گفت
_من میگم اول آرایشتو پاک کن تا صورتت سرحال بشه بعدم غذامون و میخوریم ...
دستمو به سختی دور گردنش انداختم و با شیطنت گفتم
_بعدم که میخوابیم!!
لب هاشو روی هم فشار میداد تا نخنده...
_حمومم که نمیریم!!
صورتش سرخ شد و برای فرار از اینکه من این سرخی و ببینم و باز به جونش غر بزنم بغـ ـلم کرد
_ساغر...
اداشو درآوردم و با التماس گفتم
_عطا...
صورتم و از روی سیـ ـنه اش عقب کشیدم و همینطور که آویزون گردنش بودم براش بـ ـوس فرستادم و گفتم
_بهتره غذاتو آماده کنی تا من از گرسنگی بیهوش نشدم
@romangram_com