#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_75
دستم و روی دستگیره گذاشتم کشیدم پایینو وارد اتاق بزرگ و شیک حامی شدم ... با دیدن خنده ی حامی تعجب کردم اینم خندیدن بلده ؟؟؟؟
مردی پشت به من نشسته بود
نفسمو دادم بیرون گفتم : سلام
حامی دوباره قیافه ی جدیش و گرفت گفت : سلام خانم زارع
" اینم خود درگیری مزمن داره تا همین دو دقیقه پیش که می خندید "
با صدای سلام من اون مردی که پشت به من نشسته بود کمی سمت من متمایل شد و زیرلب علیکی گفت ...
خیلی جدی گفتم : با من امری دارین جناب رئیس
با دست اشاره کرد گفت : بله بشینین
رفتم روی مبل رو به روی اون ناشناس نشستم حالا کاملا تو دیدم بود ...
یکی از پاهاش روی اون یکی پاش انداخت و دستاشو روی پاهاش قلاب کرد نگاه خیره اش معذبم کرده بود هیچ دوست نداشتم نگاه خیره ی یه غریبه رو
حامی پرونده ای رو باز کردوگفت : باید برای دیدن و قرار داد بستن باچندتاشرکت بریم کیش ...
- خوب من باید چیکاری انجام بدم
- تافردا تمام پرونده های مربوط به شرکتهای تجاری کیش و اماده کن و تا یک ساعت دیگه یه جلسه برای تمام کارمندای شرکت تنظیم کن حالا می تونیدبرید
از جام بلند شدم گفتم : با اجازه حامی سری تکون داد و اون مردآروم گفت : به سلامت خانوووم
اخر خانومو کشید که اصلا خوشم نیومد کارای مربوط به جلسه رو تنظیم کردم و صندلی یکی مونده به صندلی رئیس نشستم کم کم همه کارمندا اومدن که حامی با همون اقتدار و صلابت خودش همراه اون مرد وارد سالن جلسه شد همه به احترام حامی بلند شدن
romangram.com | @romangram_com