#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_72
" هی مادر من میذاشتی یه سال بعد می پرسیدی "
نفسی کشیدم گفتم : خدا رو شکر همه چی خوبه خیالت راحت ... خوب مامان کاری نداری ؟
- نه عزیزم بیا اینورا
- چشم وقت کردم میام سلام برسون به همه خدافظ
گوشی و قطع کردم ... یعنی تصادف سهراب کار کی بوده چرا باید سوگل فکر کنه حامی اینکار و کرده ... گیج شدم از این همه اتفاقای جورواجور اطرافم ...
یعنی حامی هنوزم سوگل و دوست داره سرم و لای دوتا دستام گرفتم چه سخته بلاتکلیفی و حس تنهایی ....
گاهی چقدر سخته همه کنارت باشن اما انگار هیچ کسی رو نداشته باشی و خودت رو تنهاترین ادم روی زمین احساس کنی و این بغض لعنتی هیچ جوری از بین نمي ره و حرف هاي دلم مثل یه غده ، يك بغض توی گلوي آدم گیر مي کنه و کسی برای درد و دل نباشه .... گوشه ی پرده ی بزرگ سالن رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم ، پوشیده از برف بود یادش بخیر زمستونا همه تو حیاط آقاجون چقدر خوش میگذروندیم ، اتیش روشن میکردیم برف بازی البته من باز هم مثل بقیه نمی تونستم بدوم یا زیاد تو حیاط بمونم ... هه حتی سهیلم چقدر بی معرفت در اومد حتی یه بارم سراغ این خواهرشو نمیگره زنده است یا مرده حالا سوگل حامله است و بچه ی تو شکمش ، بچه ی که از گوشت و پوست خودشه را نمي خواد ... اون وقت من حتی اگه یه زندگی خوبی داشته باشم بازم باید حسرت بخورم هر وقت پیش دکترم میرم چقدر تأکید میکنه نباید باردار بشم که برای سلامتیم خطرناکه و حتی احتمال مرگم هست ... دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم نفسم و با درد بیرون دادم گفتم : قرار نشد ضعیف باشی این گریه ها برای چیه سوگند و هق هقم بلند شد .... درد یعنی باشه اما برای تو نه ....
هوا تاریک شده بود که حامی اومد
سلام آرومی کردم و کیف و پالتوش و گرفتم به نظر کمی عصبی می اومد منم نپرسیدم چی شده چون میدونستم میگه به تو ربطی نداره توی سکوت شاممون رو خوردیم ...
بعد از شام براش چایی بردم ... همین که خم شدم زد زیر سینی چایی و سینی با فنجون داخلش اونور پرت شد و با صدای بدی روی سرامیکهای سالن افتاد و فنجون ها هزار تیکه شده ... ترسیده، خودمو كنار کشیدم بعد با صدای عصبی گفت : این خواهر خائنت با اون شوهر دزدناموسش از جون من چی می خواد
با صدای لرزونی گفتم : دوباره چی شده
پوزخندی زد گفت : هه چی شده ؟؟ اون از اون خواهر خائنت که میگه من چشم دیدن خوشبختی اون و ندارم اینم از شوهرش با اون دست چلاقش اومده شرکت پرو پرو میگه چرا ادماتو سر وقت من فرستادي ... اخه یکی نیست بهش بگه بچه برو پستونکت رو بخوركه مشغول باشی من نمیدونم شما خانوادگی چه علاقه ی به خیال پردازی دارین، حالا من یه اشتباهی کردم سرم به سنگ خورد اومدم خواستگاری خواهر تو حالا دلیل نمیشه من عاشق سینه چاكش باشم هر مردی زن زیبا و لوند و دوست داره من نه اولیشم و نه اخریش به اون شوهر خواهر خائنت گفتم : وای به حالش اگه ثابت نکنه کار من بوده اون وقت اعاده ی حیثیت میکنم میندازمش زندون گفتم به زنشم بگه مالی نبودی حالا برات بال بال بزنم ادم چیزی رو که بالا میاره دیگه نمی خوره با دستش تهدید وار گفت : توام تو گوشت فرو کن حوصله عشق و عاشقی ندارم حالم از کلمه ی عشق بهم می خوره
پالتو سویچش و برداشت گفت : من میرم پیش پرند اخر شب برمیگردم
romangram.com | @romangram_com