#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_280
الان بگم كمه ، حس معلق بودن داشتم كه بدترين حس دنياس...
بالاخره ساعت هاي بد تموم شد و دكتر
از اتاق بيرون اومد از همه زود تر به سمت رفتم
-اقاي دكتر حال همسرم چطوره؟
-پسرم ما همه ي سعيمونو كرديم بقيش
ديگه دست ما نيست توكلت به خدا تا
بهوش نياد من چيزي نميتونم بگم
سوگند و از اتاق بيرون اوردن به نزديكش رفتم
-اقا برين اونور
سوگندو با چشماي بسته به اتاق اي سي يو بردن
ساعت ١٠ شب بود بيمارستان اجازه
نميداد كسي كنارش باشه چون بيهوش
بود اما با وجود اشنايي كه داشتيم توي
بيمارستان موندم و بقيه به خونه رفتن
romangram.com | @romangram_com