#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_253
_عمرا که همچین زنی گیرت بیاد یه دونه بود نصیب حامی شد
_از بچگی این برادر خرشانس بود
از کل کل حسام و ترانه لبخندی زدم چقدر باهم شوخی میکردند و سر به سر هم میذاشتن
" میدونستم خودشونم ناراحتن اما برای دل ما دارن کل میندازن "
_بچه ها بسه شامتونو بخورین.... واقعا
شب سختی رو بدون حامی گذروندم و
توی همین یه شب فهمیدم چقدر
دوستش دارم و وجودش برام مهمه
حتی تندیا و خشک بودنش برام عزیزه .....
بعد از نماز صبح دیگه نخوابیدم ....همه
خواب بودن رفتم آشپزخونه طبق
عادتی که تو خونه ی خودمون داشتم ...
چایی دم کردم میز صبحانه رو چیدم
فقط جای حامی و نون تازه کم بود
پدرجون وارد آشپزخونه شد با دیدن من
romangram.com | @romangram_com