#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_224


_این حرف و نزنین آقا جون وجودتون برامون نعمته .

مامان جونم رو بوسیدم که یواش گفت : من به آقا جونت گفتم ؛ امشب این

نمایشو بازی کنیم تا ببینیم شوهرت چند مرده حلاجه .

مامانی منم شیطونه ها .....

بابا بغلم کرد و با بغض گفت : میدونم در حقت بد کردم دخترم ...

_بابایی این حرف رو نزن هر آدمی یه

جور امتحان میشه ولی خوشحالم که حامی مرد زندگیمه...

بابا لبخندی زد و خداروشکر کرد.

بعد از خداحافظی باهم سوار ماشین

شدیم که حامی سفت بغلم کرد و با

صدای خشدارش گفت : خداروشکر که

هستی سوگند ، نمیدونی لحظه ای که

پدربزرگت با اون جدیت گفت باید ازهم

جدا بشیم مردم و زنده شدم . اجازه


romangram.com | @romangram_com