#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_173
یکم استرس داشتم... همه اش خدا خدا میکردم اتفاق بدی نیوفته ...
در كافى شاپ را باز کردم ک،صدای آویزه در بلند شد.
با نگاهم کل کافی شاپو دید زدم که
نگاهم به یه میز سه نفره گوشه کافی
شاپ افتاد..
دو نفر کنار هم نشسته بودن، یه مرد و یه
زن...سوگل تو دیدم بود. با قدم های
محکم به طرفشون رفتم وقتی به میزشون رسیدم هر دو با هم بلند شدن...
سهراب سرش پایین بود. سوگل با
لبخندی که معلوم بود استرس داره ،گفت: سلام خواهری بیا اينجا بشین.
سلامی زیرلب گفتم و نشستم...
سوگل: چی میخوری؟
_برای خوردن نیومدم حرفتو بزن
میخوام برم.حامی نگرانم میشه...
سوگل دست دست کرد و دستم که روی میز بود رو گرفت...
romangram.com | @romangram_com