#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_143

اندازه کافی خودش مشکل و نگرانى داشت ،دیگه

لازم نبود تا منم باعث نگرانى بيشترش بشم بعد از

کلی صحبت با مامان قطع کردم

حامی به شرکت رفته بود ،قبل از رفتن گفت :

کسی رو مياره تا کارهاى خانه رو انجام بده اما

من قبول نکردم دو تا ظرف بود که

ماشین میشست یه لیوان اب و خودم

میتونستم بخورم درسته سخت بود اما چلاق نشده بودم

توی حیاط کنار باغچه نشسته بودم و

نگاهم به ریحونایی بود که کاشته بودم

و تازه جوانه اش بيرون زده بود، چقدر ذوق کردم

از این که گلم جوانه کرده بودو می تونم بعد از چند وقت بخوريمش

در حیاط باز شد و ماشین حامی داخل

حیاط اومد، از جام بلند شدم حامی از

ماشین پیاده شد با دیدن من یه دستی

romangram.com | @romangram_com