#دریا_پارت_85


آرشام صداموشنید

-چون یه دفعه ای شد وساعت 5صبح پرواز داشت

تودلم گفتم برخلاف تصورتون اون موقع من بیدار بودم

نگاهم به سمت آرشام کشیده شد که به دیوار تکیه داده بود این بار نگاهش به جای نفرت سرشا از حسرت وناراحتی بود حتماًدوباره با دیدن من یاد مادرش افتاده ازاینکه می دیدم کسی منو به خاطر خودم نمی خواد دلم شکست سوسن جون روبه من وآرشام گفت بفرمایید تو پذیرایی تاشامتون رو آماده کنم

-سوسن جون من ترجیح می دم شامو پیش شما توآشپزخونه بخورم

-چرا دخترم؟توکه همیشه شاموتوپذیرایی می خوردی

آره چون اون موقع پدرم بود اما الآن پدرم نیست(با این حرف بهش فهموندم که اهمیتی برام نداره)

-باشه دخترم هرطور راحتی..

منتظر بودم آرشام ازآشپزخونه بره بیرون اما برخلاف تصورم روبه روم نشست وروبه سوسن جون گفت

-پس منم این مدت که پدرم نیست غذامو توآشپزخونه کنار شما می خورم

-آخه این جوری که بده

-نه بد نیست بهتر ازاینه که نتهایی غذا بخورم

به هیچ وجه توقع کاری رو ازآرشام نداشتم با اخم زل زدم بهش بادیدن چهرم به جای اینکه خودشو جمع وجور کنه بلند زد زیر خنده جل الخالق آرشام وخندیدن



اونم ازته دل؟اولین بارم بود که می دیدم این بشر داره ازته دل می خنده سوسن جونم انگار براش تازگی داشت


romangram.com | @romangram_com