#دریا_پارت_112
ازآغوشش بیرون اومدم وباخنده گفتم آره داداشی
خندید وبرای اولین بارگونمو بوسید قبل ازخارج شدن از اتاق گفت یادت نره میان وعده هم بخوری
-میان وعده برای چی؟
-چون نباید بزاری معدت خالی بمونه وهمیشه باید میانه وعده هم بخوری
-حالانمی شه امروز نخورم؟
-نه اگه نخوری نمی برمت
-به شرطی که باهم بخوریم
-باشه آبجی کوچولو....ودر روبست منم با داد اسمشو صدا زدم ....خدایامن باید چجوری به اینا ثابت کنم کوچولو نیستم خیرسرم 18 سالمه..
بعد ازخوردن میان وعده باهم به سمت خونه مامان راحله راه افتادیم بادیدن ماشین پرهام که توکوچه پارک شده بود فهمیدم پرهام زودتر ازما اومده اما ترجیح دادم چیزی نگم چون دوست نداشتم دوباره آرشام ناراحت شه
با بازشدن در پرهام با خوش رویی باهام احوال پرسی کرد اما بادیدن آرشام لبخندش محو شد باسردی به آرشام سلامی کرد باید همه چیز رو برای پرهام توضیح بدم نباید رابطشون این طوری بمونه..
به آشپزخونه رفتم وبدون اینکه حرفی بزنم بغلش کردم خدا می دونه چقدر به آغوش مادرم تواین شرایط نیاز داشتم با یادآوری اتفاقات این چند روز واینکه مادرم درکنارم نبود گریم گرفت مادرم بادیدن اشکام با نگرانی گفت دریا جان دخترم چی شده؟اتفاقی افتاده؟چراگریه می کنی؟
-نه مامانی چیزی نشده این اشکا به خاطردلتنگیه
-دختر توخجالت نمی کشی با این سنت داری مثل بچه ها گریه می کنی؟پرهام راست می گه که هنوز کوچولویی
بااعتراض گفتم مامان
مامانم اشکامو پاک کرد وگونمو بوسید
romangram.com | @romangram_com