#درگیرت_شدم_پارت_258

اول خواستم چیزی نگم اما وقتی به چشمای معصومش نگاه کردم دلم
نیومد بیشتر از این بین علامت سوال ها بزارمش.
صاف نشستمو شروع کردم به تعریف کردن....
~فلش بک به 6ماه پیش~
بعد از اینکه دکتر پامو بخیه زد، یادم افتاد که هفته پیش با اصراره مهنا
ازمایش خون داده بودم.
میگفت میخوام مطمئن بشم که عشقم سالمه، و من چقدر اون روز
اذیتش کردم ولی اخرش اومدیمو ازمایش دادم.حالا که تا اینجا اومده بودم پس بهتر بود جوابشو بگیرم.
همون موقع مهنا زنگ زد.
بعد از اینکه قطع کردم، لبخند عمیقی زدم.
چجوری انقدر توی دلم جا باز کرد؟!
چجوری قلبمو تصاحب کرد؟!
به مجید گفتم کناره ماشین وایسه تا من برم جوابه ازمایشو بگیرم.
رفتم سمته پذیرشو اسممو گفتم.
چون همه منو با فامیلیه شیری میشناختن، برای همین در این مواقع
فامیلیه واقعیمو میگفتم.
بعد از اینکه برای منو پیدا کردنو بهم دادن یه نگاهی بهش انداختمو به
همون پرستاره گفتم: میشه یه نگاهی به جواب ازمایشم بندازید؟!

romangram.com | @romangram_com