#دردسر_پارت_483

حتی اشکم در نمیومد.

فقط میسوخت .

قلبم. چشمم.جسمم.روحم.

دستمو گذاشتم روی گلوم.. بشکن لعنتی..

بشکن راحتم کن..

منکه قراره دل عرفانو بشکنم...

من که قراره تنم چوب حراج بخوره ..

قراره کل زندگیم ترک برداشته بشه

توام بشکن..

دستمو به لبه کاناپه گرفتم.

مکث کردم و بلند شدم.

به سمت بالکن رفتم . درشو باز کردم و داخل شدم.

ماه نیمه بود ..

توجهی به هوا و باد خنکش نکردم و نشستم..




romangram.com | @romangram_com