#دردسر_پارت_451
اما بلاخره رضایت دادمو کاپوتو دادم پایین و قیافه کریهش معلوم شد ...
با دیدنم لبخندی زد و گفت
-خانومه خاکی ...
الان وقتش بود ارزویی که اینهمه سال تو دلم بودو به حقیقت برسونم ..
بدونه توجه بهش سمت ماشینم رفتم .سوییچ و چرخوندم و ماشین روشن شد.
دنده عقب گرفتم ..
هنوز با لبخند نگاهم میکرد .
منم با لبخند دلنشنینی خیره شدم بهش و پامو کوبوندم تو پدال گازو .
ماشین از جاش پرید .
چشماش از ترس گشاد شد .
ولی دیر بود .
پس بمیر تا همیشه ..
بدنش به بدنه ماشین برخورد کرد و وقتی ترمز کردم از روی کاپوت سر خورد افتاد ..
از ماشین پیاده شدم ..
این واسه باران .
romangram.com | @romangram_com