#دردسر_پارت_335
بعد از حرف خودم خندم گرفت
اااای خدا ساکمو جا گذاشتم بدو بدو رفتم جایی که وایساده بودم با دیدن داریوش شوکه شدم..من از دست این فرار کردم اومدم اینجا بعد اون دقیقا اومده پیشم
رفتم سمتش با دیدنم چشماش برق زد
-سلام رویا
سری تکون دادم و دسته ساکو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش
-رویا بیا من میرسونمت
-نمیخواد دختر عموم اومده دنبالم
-رویا اذیت نکن دیگه من این همه راهو بخاطر تو اومدم این همه ساعت توی راه اهن وایسادم که ببینمت..من اینکارا رو بخاطر تو کردم چون من دوست...
پریدم بین حرفش
-ببین داریوش من نه گفتم این همه راهو از کرج بکوب بیا تبریز نه گفتم منتظرم باشی و نه پرسیدم دلیلش چیه..من بخاطر همون حرفت از کرج اومدم اینجا دیگه نتونم ببینمت..عذر میخوام غرورت رو میشکنم ولی اگه نمیگفتمم از رفتارام مشخص بود..ولی تو نخواستی بفهمی منم علانی بهت میگم من خوشم نمیاد با کسی رابطه دوستی برقرار کنم
-مگه نمیگی دختر عموت اومده دنبالت خوب باهم بریم پیش خانوادت خواستگاری میکنم ازت
-من قصد ازدواج ندارم فعلا
-خیله خوب صبر میکنم تا هروقت خواستی اینو بدون من ولت نمیکنم
چشم غره ای رفتم و به سرعت ازش فاصله گرفتم با دیدن آزیتا با ذوق پریدم بغلش.......
romangram.com | @romangram_com