#دردسر_پارت_325

از پله ها پایین اومدم و دوری توی وسایلای اونجا زدم .

انقدر بامزه بودن که حد نداشت.

بین اون وسایلا چشمم یه گیره صورتی برای یال های اسب و گرفت..

خیلی خوشگل بود ..

جلو رفتم و بر داشتمش.. نگین های سفیدش مثل الماس بود..

زود رفتم سمت صندوق و با بابک حسابش کردم .

اینجا پول خون باباشونو میگیرن ..



شَک

تنها حس این روزامه ..

حتی به خودمم شک دارم..

به همه چیز. به تک تک ادما ..

گوشه گیری تنها چیزیه که نیازمه .

-باران .این حرکت ضرب اخرو باز یاد میدی؟

خیره شدم بهش .دختر تپل و چشم سیاه روبروم ..


romangram.com | @romangram_com