#دردسر_پارت_274
اینجا خونه عرفان بود ..
زود ازتخت پریدم پایین و دویدم بیرون .
صدای اواز ریزی از اشپزخونه میومدو همون صدای تق تق ..
با حرص قدم برداشتم سمت اشپزخونه و داخل شدم
-من اینجا چه غلطی میکنم؟
فریادی زدم که چاقو از دست عرفان افتاد و هراسون برگشت سمتم ..
-ممنون بخاطر صبح بخیر زیبات .
رفتم جلو و یقه لباسشو گرفتم..
انگار که یه مگسو پس میزد خیلی اروم دستامو باز کرد و نشوندم روی صندلی میز نهارخوری چهارنفره اش ..
لبخندی زد و با ارامش همیشگیش گفت
-با اینکه صورتت و نشستی اما ازت میگذرم چون دختر خوبی هستی .
سریع چنتا بشقاب و کاسه با محتویات مختلف چید جلوم و چایی اماده توی لیوانو جلوم گذاشت ..
از حرص لرزیدم و اومدم بزنم زیر سینی چایی که جفت دستامو گرفت و سرشو اروم کنار سرم قرار داد و گفت
-خانوم عصبانی . هیچوقت سعی نکن جلوی یکی مثل من بخوای عصبانیتت و ابراز کنی . چون حدس زدن کارای تو برای من مثل شیر خواستن یه نوزاده ..
romangram.com | @romangram_com