#دردسر_پارت_271

-چه افتخاری ..

دستمو گرفت و بلندم کرد . متنفر بودم کسی بهم دست بزنه .مستی از سرم پریده بود . با ارنج کوبیدم تو گردنشو یه زیر پا انداختم بهش که افتاد رو زمین .

غریدم

-این هزار دفعه ... به من دست نزن عرشیا ..

راهمو عوض کردم که با عرفان روبرو شدم ..

غرید

-مزاحمت شده بود ؟

اینو کجای دلم بزارم اه ...

بدون توجه بهش از کنارش رد شدم اما لحظه اخر بازومو گرفت و محکم فشرد و دوباره زمزمه کرد

-مزاحمت شد؟

بی حوصله گفتم

-نه نه نه .. اه

سکوت کرد ...........

باز اومد اینجا و فاز غیرتی گرفت

پوفی کردم ...


romangram.com | @romangram_com