#دردسر_پارت_258
ـ دنبالم بیا ..
قدم برداشت و منم به دنبالش.
ـ نمیگی کدوم قبرستونی نازل شده بر سرم؟
خندید
ـ دندون رو جیگر بزار
انقدر جلو رفتیم که به رودی رسیدیم که باعث توقفمون شد.
ایستاد .
سهراب ـ خب برای رسیدن به اونور..
مکث کرد.
بعد لبخند ژکوندی زد و گفت
ـ باید از رو سنگا بپریم
ناخوداگاه گفتم
ـ چـــی؟
لبخندی زد
ـ خوش میگذره
romangram.com | @romangram_com