#دردسر_پارت_256

ـ نه نه نه ببرم سرکار .

ـ باشه

سمت ماشین رفتم و سوار شدم .

جلوی فروشگاه ایستاد ..

با کار ارومتر میشدم .

وارد که شدم سهراب اطراف قفسه ها پرسه میزد و با دیدن ما ایستاد و به سمتمون اومد

اخماش مثل همیشه توی هم بود

ـ سلام

جوابشو دادیم . بدون حرف پشت صندوق رفتم . رسول و سهراب یکم حرف زدن توی این گفت و گو چند بار به من نگاه کردند و من فهمیدم راجب منه .

خودمو مشغول کار کردم که بلاخره صدای اشنای سهراب باعث توقفم شد

ـ نگار جمع کن بریم ..

بدون حرف وسایلمو جمع کردم و راه افتادم

سوار ماشینش شدم و بدون حرف غرق افکارم شدم

وقتی به خودم اومدم دیدم اینجا مسیر خونه نیست ..

ـ کجا میریم؟


romangram.com | @romangram_com