#دردسر_پارت_252

نامزدم ...

رسول..

دوسال پیش به طور رسمی اتصالی بین ما دوتا به وجود اورد که سردرگمم کرد .

من چیزی نمیدونم .از اینکه چجوری به اینجا رسیدم ..

اما امروز سرنوشتم اینه ..

نگاهی به اطرافم کردم .خونه ای که روزی صدای خنده ما مهمونش بود امروز سکوت مرگبارش به صورتم دهن کجی میکرد ..

خونه از وقتی که رویا رفت و من کنار نامزدم و خانوادش زندگی جدیدی شروع کردم از هم پاشید ..

دنیامون از همیشه بی روح تر شد و خنده شاید ماهی یک بار به لبامون بیاد ..

دوباره از برادرم بی خبر شدم . اخراج شدم و توی یکی از فروشگاه های سهراب ب عنوان صندوق دار ساده شروع ب کار کردم.

روی صندلی نشستم . صدای بدی داد . کهنه شده بود ..

باران غرق شده بود توی دنیایی از لجن.

دنیای جدیدی که تنهایی برای خودش ساخته بود .

دیگه از اون چشمای پاک و بی الایش خبری نبود .

دیگه از گریه های معصومش خبری نبود.

کلید چرخید توی در .توی تاریکی قامتش پیدا شد....


romangram.com | @romangram_com