#دردسر_پارت_249
بعدش رفت سمت اشپزخونه منم از جا بلند شدم و به دنبالش رفتم اما لحظه اخر برگشتم سمت رویا دیدم سرشو توی دستاش گرفته و فشار میده اومدم برم سمتش که نگار جلومو گرفت
نگار-بذار تنها باشه
و باهم به سمت اشپز خونه رفتیم.....
(رویا)
تند تند به موهام شونه میکشیدم و به چند ساعت پیش فکر میکردم اون به چه حقی اون حرفارو به من زد اون..اون پسره ی گستاخ ادبت میکنم..صدای در اتاقم به گوش رسید
-بیا تو
درباز شد و عکس باران توی ایینه به چشمم خورد
باران-چیزی شده؟
-نه
باران-رویا بهم بگو شاید اروم شی نگار بهم چیزی نمیگه
-نگارم چیزی نمیدونه..یعنی چیزی نیست که بخواد بدونه
از جام بلند شدم و رفتم سمتشو بغلش کردم
-باور کن اونقدی مهم نیست که خودتو درگیرش کنی..فقط شاید یه چند وقتی بخوام از پیشتون برم
باران-چییییی؟کجاااااا؟
romangram.com | @romangram_com