#دردسر_پارت_243

رسول جلو اومد

-نگار چی شده؟

چشمامو پاک کردم و نالیدم

-اینو ببر رسول .. ببرش بیرون نمیخوام ببینمش ..

رسول اومد سمت نیاوش و بازوشو گرفت و کشیدش عقب .نیاوش دستشو وحشیانه جدا کرد و عقب رفت

-دستتو به من نزن .تو چه خری هستی .

اخمای رسول کشیده شد توی هم و یه قدم اومد جلو و خیره شد توی چشمای نیاوش .

-هرکی باشم مهم اینه نمیخواد ببینت.

نیاوش یقشو گرفت و اونو نزدیک به خودش کرد . داد زدم

-ولش کن نیاوش ..

جفتشون مثل دیوونه ها خیره بودن به هم

-ولش نمیکنم ..

صدامو بلند تر از حد معمول کردم و با تحکم گفتم

-ولش کن همین الآن ..

رسول دستشو روی دستای نیاوش گذاشت و اونو هل داد عقب ..


romangram.com | @romangram_com