#دردسر_پارت_238
سرمو روی میز گذاشتم .سرکار دیگه برام شیرین نبود . گوشیم زنگ خورد ...
اسم رسول چشمک میزد .هنوز گنگ بودم و یه چیزاییو باور نمیکردم ..
-بله؟
-سلام عزیزم صبح قشنگت بخیر
-سلام رسول
-چطوری عزیزم؟
بی انرژی و خسته گفتم
-خوبم
-پس بخند
لبخند زورکی زدم یعنی فقط گوشه ای از لبمو بالا بردم
-خندیدم ..
-دلم برات تنگ شده بود نگار .
چشمامو فشردم .این چه غلطی بود کردم.
-ماکه دوتا اتاق بیشتر فاصله نداریم
romangram.com | @romangram_com