#دردسر_پارت_223

-عرفان؟

سرشو سریع بالا اورد و نگاهم کرد .

-اوه نگار . ترسوندیم ..

-تو کدوم ایالت سیر میکردی؟

-نگار امروز سرنوشت هممون عوض میشه .

با تعجب نگاهش کردم

-ها؟

-هیچی . بریم میخوان کیکو بیارن ..

-وایسا عرفان .چی شده؟موضوع چیه؟

بدون توجه به حرفم رفت سمت اشپزخونه .

رویاهم دنبالش رفت و من مات مونده بودم هنوز .

سرنوشتمون عوض میشه؟

با کم شدن نور و روشنایی شمع و فشفشه و ابشاری و جیغ و دست و سوت دوباره موقعیتمو به یاد اوردم .باران دیگه واقعا از شادی لال شده بود و فقط اشک میریخت .

لبخند کوتاهی بهش زدم و صدامو بلند کردم

-خب خب خب ..وقت کادوهاس .


romangram.com | @romangram_com