#درنده_ولارینال_پارت_495


پسر هفت ساله پرسید :

- تو دوره هیولا ؟!

- بله ...

- هیولا رو هم دیدین ؟ اون چه شکلی بود ؟

آلنا پاسخ داد :

- دیدمش .. هیولا رو هم دیدم ... ظاهرش خیلی با ما فرق نمی کرد .. اما ... یه هیولا بود .

پسر نوجوان شانه ای بالا انداخت و گفت :

- من به طلایی ها باور ندارم ... چرا کسی بعد زمستون دیگه ندیدتشون ؟ اونا وجود ندارن .

کوچکترین دختر جمع که بیشتر از پنج سال نداشت گفت :

- طلایی ها چی ان ؟

آلنا دست کوچک دخترک را فشرد و گفت :

- تا حالا دیدی که تکشاخی توی شکمش بچه باشه ؟ دیدی تکشاخی بچه ای به دنیا بیاره ؟ بذارین من حقیقت رو بهتون بگم ... تکشاخ ها بچه به دنیا نمی آرن .. هر بار که یه موجود کامل ... یه موجود قهرمان می میره ... یه تک شاخ متولد میشه ... یه روزی .. خیلی دور تر از امروز ... یه پادشاه مرد .. کشته شد ... پادشاهی که به آسمون و زمین پیوند خورده بود ... پادشاهی که روح هفت تکشاخ رو در وجودش داشت ... پادشاهی که گلوش بریده شد و در اوج زمستون کشته شد ... یه پادشاه واقعی و بعد از مرگش هفت تکشاخ طلایی متولد شد ... هفت تکشاخ طلایی با چشم های آبی درخشنده ... بعد از اون پادشاه یه هیولا حاکم شد و زمستون تشدید شد .. مردم داشتن از گرسنگی و سرما می مردن ... در تمام اون مدت ... هر هفت سال .. این هفت تا تکشاخ طلایی به ولارینال می اومدن و هفتاد و هفت روز می موندن ... در اون هفتاد و هفت روز خبری از سرمای کشنده نبود .. و می شد زراعت کرد ... آفتاب ملایم هم می تابید ... مردم هر هفت سال توی اون هفتاد و هفت روز سعی می کردن نیازهای هفت سال آینده رو بر طرف کنن ... اونا این روز رو جشن می گرفتن ...

- اما الان که دیگه طلایی ها نیستن ...

آلنا دخترک را بوسید و گفت :

- یه روزی ... وقتی زمستون شدید شد ... یه قهرمان هیولا رو کشت ... زمستون تموم شد ... و اون قهرمان ، شاه شد ...و هنوز هم پادشاهمونه ... وارث حقیقی ولارینال .... حالا هر هفت سال به بهانه اون سالها این موقع رو جشن می گیریم عزیزم ... به خاطر مرگ هیولا .. به خاطر تموم شدن زمستون ...


romangram.com | @romangram_com