#درنده_ولارینال_پارت_472

- خدا نگهدار .

شیلا گامهای فلورا را با نگاه دنبال کرد و با لحن کنایه آمیزی پرسید :

- فلورا رو هم باید به چشم رقبا ببینم ؟

- شیلا !؟

شیلا خندید و از سرسرا خارج شد . آیدن و فلورا نیز وارد محوطه قصر شدند . بریان به شیلا کمک کرد سوار کالسکه طلایی شود و خودش نیز برای آیدن دست تکان داد و به درون کالسکه رفت . کاروان و لشگر که از دروازه قصر خارج شد . آیدن سر گرداند و رو به روهان گفت :

- سرسرا رو به حالت اول برگردونین ... پادریک هنوز تو حبسه ؟

- بله .. پادریک و دوستش آلنا ...

- قرار بود آلنا رو آزاد کنین .

- نمی ره قربان . میگه پادریک رو تنها نمی ذاره .

- من آلنا رو نمی کشم .

روهان که ناگهان گویی جا خورده بود ، پرسید :

- مگه قصد دارین پادریک رو بکشین ؟

آیدن روهان را از نظر گذراند و گفت :

- می خوام محاکمش کنم ... کاری که دستور دادم رو انجام بدین .

روهان اطاعت کرد و آیدن را که به سمت اتاقش می رفت را تنها گذاشت . آیدن درب را پشت سرش بست و به آن تکیه کرد . اداره ولارینال بدون بریان قطعا یکی از دشوار ترین کارهای ممکن بود . سرزمینی زمستان زده که مردمی افسرده و نا امید داشت . صرف نظر از استورن های فاتح که حالا کم کم در ولارینال شروع به اسکان و کار کرده بودند ، سایر مردم که اکثرا در جنگ های اخیر عزیزانشان را از دست داده بودند ، به شدت دلمرده و یخ زده بودند . سرزمین های دیگر به هیچ وجه مهاجران ولارینال را به خود نمی پذیرفت و سالاریال هم در حال حاضر انقدر خرد و خمیر شده بود که توان نگهداری مردم خودش را هم نداشت .

آیدن با گام های سست جلوی آینه ایستاد . پس از مدت ها به آینه نگریسته بود . خودش را نمی شناخت . این چهره عجیب یخ زده اصلا شبیه ذهنیت آیدن از خودش نبود . گاه وقتی به خودش می اندیشید تصویر جوان هفده ساله ای در سرش نقش می بست که مقابل آینه اتاقش در دورهام ایستاده است . آیدن جوانی که کنار الویس زندگی می کرد . به خودش نهیب زد : " دیگه نباید به گذشته فکر کنی آیدن "

romangram.com | @romangram_com