#درنده_ولارینال_پارت_470

- منم گفتم باهاتون میام .. می خوام برگردم به سالاریال ... می خوام کنار شما بمونم .

بریان با سردرگمی گفت :

- نمی فهمم آیسار .. نمی فهمم چرا اصرار داری ؟

آیسار به بریان چشم دوخت :

- خیلی خوب می دونین چرا ...

بریان با لحن تسلیم پذیری گفت :

- اوضاع یه کم پیچیده شده آیسار ..

آیسار شیلا را از نظر گذراند و گفت :

- چرا ... کاملا واضحه . _ رو به شیلا کرد و ادامه داد _ بهتون تبریک می گم بانوی من ... براتون آرزوی خوشبختی دارم .

پیش از انکه شیلا حرفی بزند از آنها دور شد . شیلا برای نخستین بار بعد از ورودش پوزخندی زد و گفت :

- به نظر می اومد خیلی از ازدواجتون راضی نبود بریان !

بریان اخم کرد و گفت :

- تمام عمر وقت داری دربارش لطیفه و کنایه بسازی شیلا .. اما خواهش می کنم روز اول رو صرف نظر کن .

شیلا شانه ای بالا انداخت و همگام با بریان نزدیک تخت آیدن رفت . آیدن به تخت تکیه زد و گفت :

- وقت رفتن رسیده بریان ... وداع برات سخت بود ؟

- بیشتر با خاطراتم ... با تک تک سنگ هایی که صدای پاهای کریشنا رو تو ذهنم منعکس می کرد . به پنجره هایی که بار ها صورتش رو کنارش دیدم .. به اتاق هایی که پر از طنین صداش بود .

romangram.com | @romangram_com