#درنده_ولارینال_پارت_451
- من هم نمی خوام در مورد تو منصفانه عمل کنم . _ سپس با نگاهی خشمگین ادامه داد _ هیچ مرگی نمی تونه سزای خیانت باشه ... کاش می تونستم صد بار بکشمت و زنده ات کنم .. و هر بار یه روش مرگ رو روت امتحان کنم ... مرگ اما .. یه بار اتفاق می افته ... و هیچ مرده ای به زندگی بر نمی گرده ...
- من به خاطر تو ..
آیدن فریاد زد :
- اون جملات تکراری منزجر کننده رو تکرار نکن ملیسا ...
ملیساندرا که جا خورده بود ، گفت :
- ملیساندرا سرورم ... گفتین من رو به اسم کاملم صدا می کنین ..
زن سرخ پوش به سمت ملیساندرا گام برداشت و در طول سرسرا شروع به قدم زدن کرد . آیدن گفت :
- ملیساندرا اون دختر ده ساله ای بود که فکر می کردم می تونه جای همه چیزهایی باشه که از دست دادم .
- همون دختر تمام عمر بعد از ده سالگیش رو با فکر تو پر می کرد .
بدن آیدن ناگهان یخ کرد . نیم نگاهی به زن سرخ پوش انداخت که تازیانه اش را تاب می داد .
- خیانت هیچ توجیهی نداره ملیسا ... و من مرگ رو کافی نمی دونم . مجازات خیانت نفرت انگیزت .. تبعیده .
بریان ناگهان به حرف آمد :
- سرورم .. شما می دونین تبعید .. یعنی از پسش بر میاین ؟
آیدن نگاه سرشار از تحقیر به بریان انداخت و گفت :
- من هیچ کسی رو به اون اغمای لعنتی نمی فرستم بریان ... یه تبعید واقعی ... به جایی که من ازش میام .
romangram.com | @romangram_com