#درنده_ولارینال_پارت_448

آیدن چشمان درخشنده و سرخش را به او دوخت . بریان بلافاصله سرش را پایین انداخت . آیدن اخم کرد و راه اتاقش را در پیش گرفت . پچ پچ های عجیب در قصر می شنید . نمی خواست به هیچ کدام از آنها توجه کند . دوست داشت اجازه دهد هر کس هر خیالی برای خودش می بافد ، ببافد و باورش کند . آیدن ترجیح می داد هیچ کس حقیقت را در نیابد . حقیقت عجزش در برابر نافرجامی یک امید .

وارد راه روی اتاق های سلطنتی که شد ، پشتش لرزید . تصاویر عجیبی به ذهنش می آمد که حالا هیچ حسی به آنها نداشت . تصاویری از گامهای مردانه کریشنا و قدمهای بلند آدریان روی این سنگ فرش ها . در اتاقش را گشود . دیگر خبری از دنیای مردگان نبود . صراحی کوچکی پر از خون تکشاخ روی میزش قرار داشت . جامی از آن نوشید و به هیولای زمستان که همه جا را تصرف کرده بود خیره شد . به این اژدهای سفید یخ نژاد و سرمازده که هر نفسش روح مرده و منجمدی بود که به قلب ولارینال دمیده می شد . حضور شخصی را پشت سرش احساس کرد . سر گرداند . نمی توانست چیزی که می بیند را باور کند . زنی قد بلند و سرخ پوش با تازیانه ای آتشین رو به رویش ایستاده بود . زن را می شناخت . نیمی از عمرش را صرف مبارزه با او کرده بود . زن تازیانه را به سمت آیدن گرفت . عجیب بود . آیدن حتی حرارت اتش تازیانه را هم احساس می کرد . به یاد حرف های کریشنا درباره زن طلاپوشش افتاد . آیدن لبخند زد و تازیانه را به دست گرفت . چشمانش را بست . خشمی طوفانی به او حاکم شد و در چند لحظه تصمیم به برداشتن نخستین گام استقلالش از بند مردگان را گرفت . اولین نشانه رهایی از گذشته انسانی و وابستگی اش به تکه های گوشت و استخوان و خاکستر .

نیم تاج استخوان بنش را روی سرش گذاشت و لباس هایش را تعویض کرد و به سرسرای اصلی رفت . نزدیک در روهان به سمتش آمد و گفت :

- سرورم ... خیلی نگرانتون شدم . قصر رو بدون من ترک کردین ... خواهش می کنم دیگه روی زندگیتون ریسک نکنین ... من مسئول حراست از جان شمام .

آیدن نگاه خونینش را به روهان دوخت و پس از اندکی درنگ گفت :

- من برای زندگیم ارزش قائل نیستم ...

روهان روی زمین زانو زد و گفت :

- زندگی شما بیش از هر چیزی برای من ارزش داره سرورم .. من محافظ شخصی شما هستم . لطفا خدمت من رو بپذیرین .

آیدن اشاره کرد :

- بایست روهان ... نه من دیگه اونی هستم که تو بهش خدمت کنی و نه تو کسی هستی که خدمتت به کار من بیاد . همراهم بیا .

روهان با سر اطاعت کرد و با آیدن همگام شد . آیدن روی تخت سلطنتی در سرسرای اصلی نشست . بریان و فلورا همچنان با تردید به او می نگریستند . روهان رو به بریان پرسید :

- چه اتفاقی افتاده ؟

بریان به آرامی گفت :

- اون پروسه رو کامل کرده .

- یعنی الان یه مالتسه ...

- هیس .. آروم روهان .. اون میشنوه ... نه .. آیدن مالتس نیست ... یه جور موجود بی سابقه اس ... یه هیولای ناشناخته .

romangram.com | @romangram_com