#درنده_ولارینال_پارت_444

- این چه حرف مسخره ایه ... هیچ جا دیگه اینو نگو ... فقط همین یه مورد رو کم داریم ... که از جنازه آدریان بترسیم ... نه ادوارد ... نه ... هیچ مرده ای به زندگی بر نمی گرده .

- اما ..

- برو ادوارد ... این مزخرفات رو از ذهنت بنداز بیرون .

ادوارد تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد . بریان نیم نگاهی به اتاق انداخت . اثری از خاکستر کریشنا و استخوان های پرنس آیدن نبود . تکه های بدن الویس هم غیب شده بود و همین مساله ته قلبش را می لرزاند . بر خلاف همه ژست های انکار کننده ای که می گرفت ، او هم نگران بود . نگران اتفاقات عجیبی که گرچه بعید و ناممکن به نظر می رسید اما تجربه به او ثابت کرده بود که هیچ چیز محال مطلق نیست . روی صندلی سنگی نشست و به پنجره زل زد . امیدوار بود آیدن تا شب بازگردد . از آنچه که ممکن بود بر سرشان بیاید ، وحشت داشت . آیدن راه زنده نگه داشتن او را یافته بود . شاید می توانست راهی برای برگشتن زندگی آدریان هم بیابد . چقدر احمق بود که فکر می کرد ایدن این کلکسیون مردگان را به خاطر آرامشش نگه می دارد . حالا که فکر می کرد می دید که آیدن استخوان های برادر آدریان و خاکستر فرزندش و تکه های بدن همخون دیگری از او را نگه داشته بود . شک نداشت که حفظ این شجره خونی حتما دلیل مهمتری جز آرامش روانی آیدن داشته است . به حماقت خودش لعنت فرستاد . چطور نفهمیده بود ؟ از جا برخاست . افکارش به قدر یدر هم رفته بود که نمی فهمید نتیجه نهایی ذهنش چیست . زیر لب گفت :

- هیچ مرده ای به زندگی بر نمی گرده ... هیچ مرده ای ...

مقابل شیشه پنجره ایستاد و به انعکاس یاسی چشمانش در شیشه نگریست . او از مرگ نجات یافته بود . اگر درباره آیدن سر چیزی قسم می خورد آن تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیرش برای نگهداشتن عزیزانش بود . آیدن هر راه ممکن و نا ممکنی را امتحان می کرد اما تا جایی که بریان می دانست هیچ نیرویی در جهان مرده را زنده نمی کرد . اینبار فریاد زد :

- مرده ها زنده نمی شن . هیچ مرده ای دوباره زنده نمیشه .

* * *

زیر لایه ضخیمی از برف دفن شده بود . دستانش را تکان داد و روی زمین نشست . صورتش را تکاند . سرمای برف ها دیگر اثری روی او نداشت . دمای بدن خودش هم چندان با برف متفاوت نبود . روی پاهایش ایستاد و به اطراف نگریست . جسم بی جان چهار تکشاخ زیر انبوهی از برف پنهان شده بود اما هنوز برامدگی آن به چشم می آمد . لبخند زد . سرد و بی روح . تشنه نبود . دیشب آنقدر از تکشاخ ها و اسب های دورگه و دو پریزاد خون نوشیده بود که حالا تمایلی به آن نداشت . جسد دو پریزاد هم احتمالا جایی زیر این برفها مدفون شده بود . احساس غریبی داشت . اشک هایی که از چشمانش سرازیر شد بی آنکه در درونش احساسی داشته باشد . گویی جسمش به تنهایی و مستقل اشک می ریخت . آیدن هیچ چیز حس نمی کرد . یه قندیل هایی نگریست که بلند و کلفت از شاخه یکی از درختان تا نزدیک زمین می رسید . به ان نزدیک شد . برق سرخ درخشنده ای در آن دید . برق سرخی که در ان رگه های سبز یشمی درخشان دیده می شد . چشمانش می درخشید و آرواره هایش برجسته و تیز شده بود و ناخن هایش سنگی و برنده . احساسات عجیب و متناقضی داشت . روی اسب دورگه ای پرید که کنار درخت ایستاده بود . جای زخم های گلوی اسب هنوز ترمیم نشده بود . آیدن به اسب هی زد و به سمت شهر به راه افتاد .

هیچ فکری در ذهنش نمی گذشت . تنها مسیر جنگلی را در پیش گرفته بود . به سمت تپه ای که یک تک درخت داشت و مشرف به یک دهکده بود ، رفت . پیکری شنل پوش کنار درخت ایستاده بود . آیدن کلاه شنل خودش را روی صورتش کشید و به او نزدیک شد . اما پیکر شنل پوش بادیدن او بلافاصله سوار بر اسبش شد تا از آنجا فاصله بگیرد . آیدن سرعتش را افزایش داد . تقریبا به او رسیده بود . پیکر شنل پوش ایستاد و گفت :

- کی هستی ؟

آیدن اسبش را به او نزدیک کرد . شنل پوش شمشیر کشید . باد پوشش صورتش را باز کرد . زن بلافاصله با دست جلوی صورتش را گرفت . اما آیدن او را شناخت . فرمانده مو طلایی آدریان . به سختی نامش را به یاد می آورد . مالنا ... نه .. الینا ... با صدای گرفته و رسای عجیبش از رو به زن گفت :

- آلنا .

زن دستش را از صورتش برداشت و پرسید :

- تو کی هستی ؟

آیدن کلاه شنلش را کنار زد . آلنا فریادی کشید و عقب تر رفت . آیدن با چشمانی گیرا به او خیره شد . آلنا به چشمان آیدن نگریست و گفت :

romangram.com | @romangram_com