#درنده_ولارینال_پارت_437
- می دونم بریان ... با همه وجودم اینو می دونم ... چرا مدام این حقیقت رو دم گوشم تکرار می کنین ؟
- چون نمی تونم بفهمم به چی امید بستی ؟
آیدن سر گرداند و گفت :
- برای اینکه می ترسی .. درست مثل همه اونایی که بهت خدمت می کنن ... بریان همتون می ترسین . .از اون جسد بی حرکت می ترسین . من مطمئنم برگشتی برای آدریان درکار نیست بریان ... اما مثل اینکه تو خیلی مطمئن نیستی ...
بریان با تحیر به آیدن نگریست . آیدن از اتاقش خارج شد و به سمت یکی از بالکن ها رفت . پاسخ پرسش بریان واضح بود اما آیدن نمی خواست به او حرفی بزند . با وجود اطمینانی که به قطعیت مرگ داشت اما آن جسم بی حرکت و بی نفس تنها چیزی بود که آیدن را وادار به کنترل خشم و هیولای درونش می کرد . تنها ستونی که ایدن به آن تکیه کرده بود همه این ناملایمات را تحمل می کرد .
شخصی از پس سر صدایش زد ، سر گرداند . روهان ایستاده بود . با چهره ای در هم رفته و زرهی پر از خش . آیدن پرسید :
- چی شده روهان ؟ می خوای برگردی به سرزمین کوچیکت ؟
روهان پاسخ داد :
- من اومدم بهتون خدمت کنم .. همیشه می خواستم به شما خدمت کنم ... من ... من ... زندگیم رو مدیون الویسم سرورم ... خدمت به شما کمترین کاریه که می تونم باهاش دینم رو ادا کنم .
آیدن به شانه روهان ضربه ای زد و گفت :
- تو خیلی وفاداری .
- من به شرافت وفادارم ... اگه بخوام صادقانه صحبت کنم ... شاید اگه شاه ادریان رو میشناختم ، برای اون می جنگیدم .
- می فهمم روهان .
- اما متاسفانه زمستون با مرگ ایشون تموم می شد .
آیدن چشمانش را تنگ کرد :
romangram.com | @romangram_com