#درنده_ولارینال_پارت_434

- من نمی فهمم چرا اینجایین ؟

- اینجام چون دیدم داری چی کار می کنی ... چون بخوام یا نخوام افکار مزخرف تو به ذهنم میاد .

بریان چشمانش را تنگ کرد :

- چی اومدی بشنوی آیدن ؟ که پشیمونم . دوست داری بشنوی دست خودم نبود ؟ نه آیدن ... همش تحت اراده خودم بود ... تماما با انگیزه شخصی .. من می خواستم انتقام کریشنا رو بگیرم .... و اینکارو کردم .... پشیمونی ای در کار نیست ...

آیدن خواست فریاد بزند اما احساسی متناقض گریبانگیرش شد . بریان ادامه داد :

- من کشتمش آیدن ... آدریان رو کشتم . چقدر طول میکشه تا اینو باور کنی ؟

آیدن نیم نگاهی به کاغذ پاره هایی با جوهر تازه انداخت که چشمان آبی درشت و مردانه ای روی ان نقش بسته بود و گفت :

- واسه همین تمام مدت اینا رو میکشی و میشکنی ؟

بریان به طرح چشمی که در شعله های شومینه بلعیده می شد نگاهی انداخت و گفت :

- آیدن ... کسی که من کشتم صاحب این چشما نبود .... این نقش ها ... اینا همه چیزیه که از برادر کوچیکترم به یادم مونده ... آیدن ، آدریانی که کنار من رشد کرد ... پسر کوچولوی خوش قیافه ای که نوجوانی شگفت انگیزی داشت . اون مثل ایدن نبود . آیدن مبادی آداب بود ... یه شاهزاده در قالب و چهارچوبی که باید باشه ... اما ادریان ... وای خدای من ... اون خیلی دوست داشتنی بود . با یه انگیزش بی نظیر برای کارهای بزرگ . وقتی آیدن به خاطر اختلاف عقیده با شاه دالویش ازمون جدا شد ... من تصور می کردم با داشتن آدریان می تونم دنیا رو فتح کنم ... حتی وقتی ولیعهد شد ... وقتی که دیاران ملکه اون شد .. آیدن من دوستش داشتم ... حاضرم همه چیزم رو بدم و یک بار دیگه هم رکاب با آیدن و آدریان زیر نور آفتاب توی جنگل سوارکاری کنم ... در حالی که صدای خنده هامون تا آسمون میره ...

آیدن فریاد زد :

- تو کشتیش ...

بریان سر گرداند . گویی نمی خواست هرگز پاسخ این سوال را بدهد . تناقض عجیبی در وجودش شعله می زد که آیدن هم آن را حس می کرد . بریان پس از چند دقیقه گفت :

- شاید بهتر بود میذاشتی من بمیرم آیدن ... چون حالا می تونم تو چشمات نگاه کنم و بگم که کار اشتباهی نکردم ... من انتقام گرفتم ... انتقام کریشنا رو ... و انتقام برای یه الف معنایی نداره ...

آیدن بریان را به دیوار کوفت و تکه های اینه شکسته را کنار قلبش گرفت و گفت :

- هنوز هم دیر نشده .

romangram.com | @romangram_com