#درنده_ولارینال_پارت_432
- می دونی که باید باهاش چی کار کنی ؟ خیلی فرصت نداری . چیزی تا مراسم تاجگذاری نمونده .
- قربان ولی این فرصت کافی نیست .. برای سفارش بی نقصی که دارین ...
آیدن چند قدم به جلو برداشت و گفت :
- مطمئنم که کافیه .
تئون جمجمه را زیر ردایش پنهان و تعظیم کرد و خارج شد . آیدن در را بست و به طرف تابوت شیشه ای رفت . تظاهر می کرد که به حرف های تئون اهمیت نمی دهد اما پشت همه انکارهایش می دانست که حق با اوست . هر چه که درباره همسرش گفته بود آنقدر واقعی به نظر می امد که آیدن می توانست تصور کند این اتفاق را به چشم دیده است . با این همه هنوز هم می خواست ، آدریان را تا ابد با خود بکشد . تا هر جا که زندگی به او فرصت می داد .
* * *
دو نفر از خدمه با لباس ضخیمی از جنس ابریشم و چرم وارد اتاق شدند . آرایشگر که اصلاح صورت و موهای آیدن را تمام کرده بود با تعظیم بلند بالایی از اتاق خارج شد . آیدن نمی خواست به اینه نگاه کند . هر بار که با خودش رو به رو می شد احساس تهوع و انزجاری وصف ناپذیر همه وجودش را فرا می گرفت . دستی به صورتش کشید . زبری ته ریشش مانند همیشه آزار دهنده بود اما آیدن حوصله بحث با آرایشگر را نداشت . برایش هیچ کدام از اینها اهمیت نداشت . نه این محاسن و نه موهای نیمه بلندی که تا بناگوشش می رسید و آراسته شده بود . یکی از ملازمان نزدیک تر آمد و از ایدن خواست تا برخیزد . آیدن ایستاد . خدمتکاران نگاه های وحشت زده و دزدانه ای به تابوت شیشه ای می انداختند ، گویی آدریان هر آن از جا بر می خیزد و همه چیز را تغییر می دهد .
سر آیدن گیج می رفت . تصاویر عجیبی از جلوی چشمانش رد می شد . تصاویر غریبی از شکستن یک تابلوی نقاشی . چشمانش را بست . ملازمان مشغول سوزن زدن و مرتب کردن لباسش بودند اما آیدن چیز دیگری پشت پلک های بسته اش می دید . قاب نقاشی هایی که دورن شومینه می سوخت . دستان لرزانی کاغذ های طراحی شده را پاره و مچاله می کرد و می سوزاند . فریاد های آرام و از درون خفه شده و احساس عجیب عذاب وجدان . آینه ای خرد شده و چهره ای اندوهگین که خودش را در آن می نگریست . چشمانی یاسی و متورم .
آیدن چشم گشود . یکی از ملازمان گفت :
- تموم شد سرورم ... نمی خواین یه نگاه بندازین .
آیدن به سردی پاسخ داد :
- نه ...
سپس راه خروج از قصر را در پیش گرفت و درب اتاق را قفل کرد . درباره تابوت هنوز اضطراب داشت . رو به یکی از ملازمین پرسید :
- فرمانده بریان کجاست ؟
- توی اتاقشون سرورم . ار صبح از دیدن همه امتناع می کنن . حتی فرمانده آیسار .
مو به تن آیدن راست شد . نمی خواست این نام نفرت انگیز را بشنود . به سمت اتاق بریان حرکت کرد . خدمه ای مشغول آراستن و تمیز کردن قصر بودند و سربازان با دیدن او تعظیمی بلند بالا می کردند . آیدن اما بی توجه راهش را کج کرد . پشت درب اتاق بریان که رسید نگهبان از ترس از جا جست :
romangram.com | @romangram_com