#درنده_ولارینال_پارت_426
آیدن از شدت درد به خود می پیچید . آدریان از آیدن چشم برداشت . به بریان نگریست که کمانش را کشیده و نشانه رفته بود . آیدن تلاش کرد خنجر را بیرون بکشد اما در بی طاقتش کرده بود . آنقدر درد داشت که هر حرکت کوچک بدنش مانند جان کندن بود . بریان زه کمان را بیشتر کشید . آیدن به سختی روی زانویش ایستاد و گفت :
- نه ... بریان .
بریان چشمانش را تنگ کرد . تصاویر عجیبی از جلوی چشمان آیدن رد می شد . تصاویری که آیدن حدس می زد ، افکار آن لحظه ذهن بریان باشد . از این ارتباط موقتی و بی کنترل بیزار بود . هر جا که لازم بود عمل کند ، قطع می شد و حالا که آیدن نیاز به تمرکز داشت هجوم آورده بود . آرزو کرد کاش بیشتر روی آن تمرین می کرد . کاش می توانستند این ارتباط را تحت کنترل بگیرند . آن وقت شاید می توانست بریان را از این کار بازدارد اما حالا تنها تصاویری گذرا از خاطرات بریان در ذهنش می چرخید . تصاویر لبخند های یک پسر بچه با چشمان اقیانوسی درشت و نوجوان چشم زمردی که با او مشق سوارکاری می کرد و بریان که ایستاده بود و با هیجان تشویقشان می کرد . آیدن مشتی به سرش زد تا از این افکار خلاص شود .
انگشت بریان و زه کمان نزدیک گوش او رسیده بود . آیدن هنوز دگیر تصاویری بود که از ذهنش می گذشت . تصویر نوجوان چشم آبی ای که تیر ها را درست به نشان نمی زند . بریان نزدیک او شد و موهایش را به هم ریخت و کمان را از او گرفت تا نشانش دهد که چگونه یک هدف را نشانه می گیرند . آیدن فریاد کشید نه . بریان ذهن آیدن هم زه را تا بناگوشش آورد و ناگهان رها کرد . آیدن فریادی از سر خشم کشید و سر بلند کرد . تیر درست وسط سینه آدریان نشست . جسم آدریان اندکی تاب خورد و روی زمین زانو زد . نوک شمشیرش را به زمین تکیه داد ، تا تعادلش را حفظ کند . بریان فرمان داد : ببندینش . ده سرباز به سمت آدریان رفتند ودستانش را به دو ستون چوبی متحرک بستند .
آیدن هم زانو زد و مات و متحیر به چیزی مقابلش بود می نگریست . اصلا نمی توانست باور کند که چه رخ داده است . سرش گیج می رفت و درد قفسه سینه اش آزارش می داد . دستان آدریان از هم باز شد . به سختی نفس می کشید . خون از سینه اش جاری و روی زمین می چکید و دستانش حالا با زنجیر به دو ستون چوبی بسته شده بود . باد شدت گرفت و هوا سیاه تر از همیشه شد . آنقدر سوز و سرما زیاد بود که بدن آیدن کرخت شد . همه مردم نیز مانند آیدن متحیر و پریشان بودند .
آلنا بلافاصله جلوی دهان شیلا را گرفت تا فریاد نزند و گفت :
- آروم باش ... خواهش می کنم ...
سپس به تارا چشم دوخت . تارا به عصایش تکیه زد . ماسک چوبیش را لمس کرد و زانوانش شل شد . روی زمین زانو زد . گوژپشت و چروکیده و ضعیف . تارا به خود لرزید و در لحظه ای باور نکردنی روی زمین افتاد . به سینه اش چنگ زد . به سختی نفس می کشید اما در نهایت تحیر آلنا چیزی در حال تغییر بود . دستان تارا رنگ گرفت و چروک های پوستش تغییر کرد و صاف شد . قد خمیده اش صاف شد . لباس های کوچک تنش پاره شد . تارا دیگر نه گوژپشت بود و نه چروکیده و پیر . آلنا به سمت تارا دوید که به شدت می لرزید و به سختی دم فرو می برد . تارا تکانی خورد و برای همیشه از نفس ایستاد . آلنا به آرامی ماسک چوبی را از روی صورت تارا برداشت . چهره ای زنانه و زیبا . با چشمانی درشت که رنگی عجیب داشت . شیلا زبانش بند آمده و روی زمین نشسته بود . آلنا با کف دست چشمان باز تارا را بست .
بریان از اسب پیاده شد به انتظار آخرین دم آدریان که برنگردد و برنگشت . آیدن فریادی کشید . انگشتانش را میان سینه اش فرو برد و اینبار خنجر را بیرون کشید . می خواست حرکتی بکند اما توانایی اش را نداشت . پذیرفتن این یکی دیگر دشوار بود . با گامهایی آرام به سمت آدریان حرکت کرد . باد آنقدر شدید می وزید که آیدن به سختی می توانست پلک بزند . موهایش به هم ریخته و تاج یخسازش از سرش به زیر افتاد بی اهمیت به آن راهش را در پیش گرفت . حتی از کنار بریان هم گذشت . نه حرفی برای گفتن داشت و نه واکنشی برای انجام دادن . ناگهان ایستاد . برفها درست از زیر پاهای آدریان شروع به آب شدن کردند و باد دیگر نمی وزید . آیدن به آسمان چشم دوخت . ابرهای سیاه درست از بالای سرشان شروع به متراکم شدن کردند . شعاع آب شدن برف ها به زیر پای آیدن رسید . آیدن عقب تر رفت . و شعاع بیشتر و بیشتر شد . آیدن باز هم عقب تر رفت و اینبار به آدریان نگریست که به آرامی چشم می گشود .
انگشتانش را حرکت داد و چشمانش را گشود . برف زیر پاهایش آب شده و ابرهای بالای سرش متراکم شده بودند. می توانست چهره متحیر بریان را ببیند که به او زل زده بود . بریان چند قدم جلوتر آمد . کمانش را روز زمین انداخت و به آدریان خیره شد . آدریان لبخند زد . لبحندی که شیرینی اش جبران همه سالهایی را می کرد که نخندیده بود . چهره آیدن حاکی از آن بود که هنوز از گیجی و شگفتی بیرون نیامده است . آدریان به آسمان نگریست و نور خورشید گرمی که روی سرش می تابید و سنگ های جواهر قصر را به درخشندگی وا می داشت . هیچ کس حتی پلک نمی زد . بریان باز هم به آدریان نزدیک شد . آدریان اما احساسی غریب داشت . گویی خون بدنش گرم و همه وجودش مملو از امید شده است . تپش قلبش را حس می کرد . می دانست که هنوز یک مالتس است . اما اینهمه احساس که به سویش هجمه می آوردند را درک نمی کرد . حس می کرد قابلیت این را دارد که همه را ببخشد ، حتی بریان را .
شیلا که نتوانسته بود از آدریان چشم بردارد با تحیر گفت :
- چه اتفاقی افتاده ؟
آلنا لبخند زد و با لحن تحسین برانگیزی زد و پاسخ داد :
- به قول تارا اساطیری ترین موجود همه دوران ها همین الان چشم باز کرد .
- نمی فهمم .
آلنا شانه های شیلا را به خود فشرد و پاسخ داد :
romangram.com | @romangram_com