#درنده_ولارینال_پارت_415
- انکارش حقیقت رو عوض نمی کنه تارا .
تارا سر گرداند . آدریان ادامه داد :
- من می خوام وارد قصر بشم . قبل از رسیدنشون به قصر باید ساکنینش بدونن من اینجام ... نمی خوام به همین سادگی تسلیم بشن .
آلنا شمشیرش را برداشت و گفت :
- آماده ام سرورم .
آدریان گفت :
- نه .. نه .. تو اینجا می مونی .. همراه شیلا و تارا ...
آلنا اصرار کرد :
- نه سرورم ... تنهاتون نمی ذارم .
- من اون بیرون بهت احتیاج ندارم آلنا . همینجا بمون .. معلوم نیست من چه اتفاقی برام بیفته ... تارا نیاز داره کنارش باشی ...
شیلا پس از مدتها سکوت با صدای گرفته اش به حرف امد :
- بذار من کنارت باشم . خواهش می کنم .
آدریان گفت :
- نه شیلا .. بهم گوش کن .. من رو ضعیف نکنین ... آلنا .. اگه دیدی اوضاع خراب شد .. هر سه تا از این دریچه فرار می کنین ... دریچه رو هم ببند .
آلنا با لحن معترضی گفت :
romangram.com | @romangram_com