#درنده_ولارینال_پارت_413


- نه ... نه پادریک ... نمی خوام اینا رو باور کنم .

پادریک روی زمین نشست و سرش را میان بازوان دردناکش گرفت . لایسا به دیوار تکیه داد . جیمی پرسید :

- مامان ... پادشاه کجا رفته ؟

صدای گریه کودک از کنج خانه بلند شد . لایسا گفت :

- جیمی .. برو مارث رو بیار ...

جیمی ، برادر کوچکش را در آغوش گرفت و دوباره پرسید :

- پادشاه فرار کرده مامان ؟

پادریک سر بلند کرد و به جیمی نگاه کرد و به مارث که به شدت گریه می کرد . لایسا گفت :

- مارث از صدای طبل ترسیده . پس کی می خوان اون صدای لعنتی رو قطع کنن .؟. کی تمومش می کنن ... ؟

پادریک حرفی نزد . بدنش به حدی داغ بود که اشک هایش خشک می شد . اما روی پیشانیش عرق سردی نشسته بود که پیشانی داغش را اندکی ملایم می کرد .

* * *

- چقدر صداش بلند شده .

آلنا کنار رفت و پاسخ تارا را اینچنین داد :

- تقریبا نزدیک قصرن . وای .. خدای من ...

با دست قلبش را گرفت و سر گرداند . رنگ از چهره اش پریده بود و به سختی نفس می کشید . آدریان از جا برخاست و پرسید :


romangram.com | @romangram_com