#درنده_ولارینال_پارت_405
- هیچ کدوم از اینا دلیل نمیشه مردم رو با دستای خودت بکشی .
- یه کم فکر کن پادریک ... این تنها راهه .
پادریک شمشیرش را به سمت سیاه پوش گرفت و پاسخ داد :
- اتفاقا دربارش فکر کردم سیاه پوش ... وقتی همه اینجا مرده باشن .. سربازا هیچی برای از دست دادن ندارن .. اونوقت می جنگن .. تا پای مرگ ... این چیزیه که رزالین می خواد ... به بهانه شرافت می خواد خودکشی کنه ... و همه رو به کشتن بده ... توی تاریخ می نویسن ملکه ای که سربازاش تا آخر براش جنگیدن ... اما حقیقت ... حقیقت چی میشه ...
- این چیزیه که تو فکر می کنی پاد !
- این واقعیتیه که جریان داره ...
سیاه پوش گفت :
- من نمی خوام باهات بجنگم پادریک . ما توی یه جبهه ایم .
پادریک داد کشید :
- من توی جبهه قاتلی مثل تو نیستم و اگه لازم باشه باهات می جنگم .
سیاه پوش شمشیر کشید و گفت :
- خیلی طول میکشه بفهمی من چرا می خوام اینکارو بکنم .. وقتی ببینی چه بلایی سر مردم و خانوادت می آد .
- توجیه احمقانه ایه .
پادریک اولین حمله را انجام داد و با همه توان شمشیر زد . سیاه پوش جنگ جوی قهاری بود . شکست دادنش آنقدر که پادریک تصور می کرد ، ساده نبود . سیاه پوش ضد حمله ای خطرناک نثار پادریک کرد و شانه او را شکافت . درد بدن پادریک را لرزاند . پادریک زانو زد و با شمشیر تعادلش را حفظ کرد . سیاهپوش به سمت مخزن دوید . پادریک فریاد کشید :
- نه ...
romangram.com | @romangram_com