#درنده_ولارینال_پارت_400
* * *
با سر و صدای بیرون چادر از خواب بیدار شد . دستی به موهایش کشید . کابوس های در همی دیده بود . باز هم سرش را دید که پیش از نشستن بر تخت شاهی بریده می شود و پیش از آن کریشنا را که فریاد زنان و بی تابانه می گریست . از جا برخاست و لباسهایش را مرتب کرد . نمی دانست چطور با وجود انهمه لباس سنگین و فلزکاری شده و افکار آشفته اش توانسته ، به خواب برود . تاج یخی اش کنار تخت افتاده بود . با تردید آن را برداشت و روی سرش گذاشت . از تشت برنزی کنار تخت مشتی آب برداشت و به صورتش زد . عکس لرزان خودش را می توانست در آب ببیند . خودش را در ان هیبت نمی شناخت . ته ریش منظمی که خدمتکاران دیشب برایش تراشیده بودند و موهای نیمه بلندی که تا شانه اش می رسید . چشمان سبز و غمگینی که شبیه خودش نبود . صورتش را خشک کرد و از چادر بیرون رفت . بریان را دید که با سر زندگی آرایش سپاه را بررسی می کند . فلورا که کنار دست بریان ایستاده بود ، با دیدن آیدن از اسب فرود آمد و گفت :
- صبح بخیر سرورم .
آیدن با سر پاسخ داد و از بریان پرسید :
- چه خبره ؟
بریان با لبخندی مطمئن گفت :
- می ریم که ولارینال رو فتح کنیم ... فردا صبح می تونین پنجره رو رو به آفتاب گرم صبحگاهی باز کنین و از صبح پادشاهیتون لذت ببرین سرورم .
آیدن اخم کرد و گفت :
- اسب من کجاست ؟
بریان گفت :
- اسب ؟ شوخیتون گرفته .. شما یه پادشاهین که برای فتح می رین ... اسب ؟
آیدن گفت :
- نکنه دوباره راد قراره من رو حمل کنه .
لبخند بریان ناگهان محو شد و گفت :
- تو خبر نداری ؟
آیدن با نگرانی پرسید :
romangram.com | @romangram_com