#درنده_ولارینال_پارت_336
- استورن ها نزدیک شدند . به زودی نزدیک دروازه می رسند .
آدریان قدم هایش را تند تر کرد . نگهبانی فریاد زد :
- هی شنل پوش ... کی هستی ... برگرد .
اما آدریان از دروازه قصر گذشته و با سرعت باور نکردنی اش چند کوچه را پشت سر گذاشت .
قصر با انتشار خبر نزدیک شدن استورن ها به تشویش افتاد . همهمه عجیبی بر قصر حاکم بود . سواره نظام و گروه های مختلف جنگاور آماده مبارزات سختی می شدند و می شد در نگاه تک تکشان خوف مرگ و گاه آمادگی برای مرگ را دید . پادریک و آلنا یک بار دیگر لشگریان را بررسی کردند و به سمت اتاق فرماندهی به راه افتادند . پادریک معتقد بود ، آرایش لشگر باید با نظر مستقیم شاه آدریان تنظیم شود اما آلنا اندکی ابتکار را مناسب تر می دانست . پادریک گفت :
- من به پادشاه اعتماد دارم آلنا .
- درسته اما دلیل نمیشه اون متخصص همه چیز باشه .
پادریک با لحن تندی گفت :
- بیا در اینباره بحث نکنیم .
هنوز به اتاق فرماندهی نرسیده بودند که با رزالین برخورد کردند . رزالین پرسید :
- به اتاق فرماندهی می رین ؟
پیش از هر پاسخی ، صدای دیگری به گوش رسید :
- بانوی من .
رزالین سر گرداند . سالار ، آگوستا و سیاهپوش شانه به شانه هم ایستاده بودند . سیاه پوش ادامه داد :
- باید راجع به یه مساله مهم صحبت کنیم . فرمانده پادریک ، فرمانده آلنا شما هم با ما بیاین .
رزالین پرسید :
romangram.com | @romangram_com