#درنده_ولارینال_پارت_334

سیاهپوش با تعجب پرسید :

- اینا یعنی چی ؟

آدریان بی آنکه به نیلو نگاه کند ، گفت :

- من دارم می رم نیلو ... تصمیمم رو گرفتم . هیچ چیز دیگه ای نمی تونه من رو اینجا نگه داره ... نه مردمم و نه حتی آیدن .

- کجا ؟

- نمی دونم ... هر جایی غیر از اینجا . من از پس خودم بر میام .

سیاه پوش چند قدم به ادریان نزدیک شد :

- نمی فهمم ... داری ولارینال رو رها می کنی که به سرنوشت سالاریال دچار بشه ؟

- نه ... ولارینال بدون حضور من به سرنوشت سالاریال دچار نمیشه ... نمی فهمی ... اونا دارن میان برای کشتن من ... بدون من ... ولارینال رو بدون خونریزی هم می تونن تسخیر کنن .

- چی داری میگی ... اینجا یه پادشاه می خواد ... یه رهبر .

- مگه ندیدی ؟ اونا وقتش که برسه به من گوش نمی دن . اون مردم فکر می کنن دارن بهم کمک می کنن اما کاری که عملا انجام میشه نا فرمانیه . بلایی سر آیدن هم نمیاد ... رفتن من ولارینال رو نجات می ده .

- تو چی پیش خودت فکر کردی ؟

- فکر می کنم که من می رم ... بریان ولارینال رو بدون نابود کردنش تصاحب می کنه ... آیدن یا بریان یکیشون شاه میشه ... و من دوباره زندگی پنهانی رو از سر میگیرم . تا هر وقت که می خواد طول بکشه ... من صبور تر از این حرفام .

- می خوای دوباره پنهان بشی ... مثل ترسو ها فرار کنی .

- چاره دیگه ای ندارم نیلو . این به نفع همه اس .

- چی باعث شده فکر کنی با رفتنت استورن ها ولارینال رو به خاک و خون نمی کشن ؟

romangram.com | @romangram_com