#درنده_ولارینال_پارت_316

برف شدیدی می بارید و گهگاه تکه های یخ بزرگی به پنجره می خورد . ادریان پنجره را بست از پشت شیشه نظاره گر دانه ها درشت سپید بود . نور ضعیف مهتاب از پشت ابر های سیاه حسرت دیدنش را در قلب او می کاشت . سوز و سرما از درز پنجره ها وارد اتاق می شد . ادریان ملافه را تا سینه ایدن بالا کشید . می دانست سرما تاثیرچندانی روی ایدن ندارد اما وقتی پلک های بسته و صورت رنگ پریده او را در حالت اغما و بی هوشی می دید ، تمام وجودش می لرزید . ترحم و دلسوزی ای عجیب در قبال او حس می کرد .گویی ایدن پنج ساله سالها قبل را جایی در عمق این صورت هیولایی می بیند . دستی به پیشانی او کشید موهایش را کنار زد . بغض کرده بود . دیگر تحمل دیدن ایدن را در این وضع نداشت .زانو زد .دست سرد او را فشرد . بغض بالاخره به او غلبه کرد . سرش را به تخت تکیه داد و گریست :

- متاسفم ... متاسفم ایدن به خاطر همه چیز،... به خاطر همه چیزایی که دلیلش من بودم .

به جسم بی حرکت ایدن خیره شد . چشمانش هنوز لبریز از اشک بود . نمی توانست اتاقش را ترک کند . غروب افتاب امروز دستور انتقالش از سلول به این اتاق را داده بود و از همان ساعت تا کنون او را ترک نگفت . نگاهی به زنجیر های کنار اتاق انداخت .با بی حالی و سستی به سمت انها رفت . غل و زنجیر را برداشت بادست های لرزان و چشمانی خیس ایدن را به تخت فولادی بست . زنجیر را با تمام قدرت کشید تا اطمینان پیدا کند که به اندازه کافی محکم است . سپس رو به رویش ایستاد . دوباره سرش را نوازش کرد . موهای مواج و تیره نیمه بلندی که ایدن را از بقیه همخونهایش متمایز می کرد . اما حتی این تمایز هم نمی توانست مانع تداعی خاطرات برادرش برای ادریان شود . برادری که جای خالیش را در تمام زندگی حس کرده بود . حالش از خودش به هم خورد . گویی تا اخر عمر باید تاوان گناهان و اشتباهاتش را می داد و فرقی هم نمی کرد که چقدر از ارتکاب انها پشیمان است .

دستانش را روی شقیقه ایدن گذاشت. نمی.توانست مانع لرزش دستانش شود . گرچه هر گز نمی توانست حرف ها و رفتار هایش را جبران کند . گرچه می دانست به محض غلبه دوباره غرور احساسی کاملا متفاوت خواهد داشت اما تحمل دیدن ایدن در این وضعیت اسف بار مشکل بود . شقیقه اش را فشرد و تمرکز کرد . بدن آیدن چند بار لرزید . دستانش واکنش نشان داد . آدریان او را رها کرد و بلافاصله از او دور شد . نمی خواست وقت هوشیاری با او رو به رو شود . از اتاق خارج شد و درب را بست و قفل کرد . راهش را با اضطراب به سمت اتاق شخصی اش در پیش گرفت که یکی از نگهبانان به او نزدیک شد :

- سرورم ! اعلی حضرت !

آدریان سر گرداند . نگهبان تعظیم کرد و گفت :

- یه پیک از سالاریال رسیده . در سرسرای بزرگ منتظر شما هستن .

- پیک منتظر منه ؟!

- نه قربان ، فرمانده های سالاریال .

آدریان راهش را کج کرد . ذهنش مملو از حدسیات و احتمالات بود . هر چیزی در ذهنش محتمل بود جز آنچه که با آن رو به رو شد :

- مرزهای سالاریال شکسته شده . ما باید برگردیم سرورم ... باید از اونجا دفاع کنیم .

آدریان نیم نگاهی به نامه کاستار انداخت و گفت :

- همتون ؟

آیسار پاسخ داد :

- به جز من اعلی حضرت . من اینجا می مونم .

آدریان دوباره درخواست را بررسی کرد . کاستار علاوه بر بازگشت نیروهای خودش از آدریان کمک هم خواسته بود . سیاهپوش که تازه وارد سرسرا شده بود ، گفت :

romangram.com | @romangram_com